کیست که از بیگ بنگ یا از تئوری باز شدن جهان به هیجان نیاد. صحنه تولد یک گوساله، یک بچه گربه، یا پاره شدن پیله ابریشم و پرواز پروانه، وقتی جوجه تخم رو می شکنه و به دنیا میاد . . . و لحظه ای که آدمی چشم از این جهان فرو می بندد. اینا شورانگیزند . اینا فلسفه ما رو و پازل ذهنی ما رو خیلی تحت تاثیر قرارمی دهند و ما رو به خونه تکونی فلسفی برمی انگیزند. واقعیت همیشه پرشکوه و زیباه به شرط اونکه موافق با واقعیت و نظم آفرینش باشه. در جامعه آفت زده ازخودخواهیا ، ایثار زیباه، فداکاری مادر زیباه ، تلاش در راه آگاهی بخشیدن و آزادی و رفاه مردم زیباه.اما مرگ هم زیباه، چون بخشی از ناموس آفرینش و حلقه ای از واقعیت زندگی مائه که حتماً باید اونو فهم کنیم. نگید مرگ منفیه، یاسه، نقطه پایان لذت هاس، و باید از زندگی سخن گفت. کم نبوده ان بزرگانی که فهم معنی زندگی رو وابسته به معنی مرگ دانسته ان. مرگ رو قبول کنیم که هست ، می بینین باز چینی پازل فلسفی مون شکل دیگری به خود میگیره و دنیای مجازی من از پایه تغییر می کنه. چندش تون نشه، می خوام پیشنهاد کنم به گورستان بریم، مرگ رو حس کنیم، تا زندگی مون معنی دیگه پیدا کنه. مرگ، زندگی ما رو افسرده و راهبانه نمی کنه، شور وشوق ما رو واسه زندگی عالی و سازندگی جامعه و تاریخ صد برابر می سازه . اخلاق و ابدیت و هدفمندی آفرینش رو واسه مون معنا می کنه.

به چه دلیل از وسیله هنر واسه اصلاح ناهنجاریای فرهنگی و رفتاری مردم وایجاد سنتا وذهنیتای مثبت استفاده نکنیم. به چه دلیل هنر رو هر چی بیشتر با واقعیات پیوند ندیم و مردم رو از نتیجه زیاده خواهیا و خودخواهیا و کج اندیشیا برحذر نکنیم. به چه دلیل درخشش بی آخر طلبی و دنیا طلبی بشر رو در طبیعت نشون ندیم که کم کم داره زندگی خود ما رو تهدید می کنه. به چه دلیل راه های خوشبختی پایدار رو طبق واقع بینی و تعادل و نظم طبیعت واسه مردم مطرح نکنیم . جداً جدا از شعارهای عاطفی و هیجانی، آموزهای قوی و تئوریای قانع کننده ای واسه قناعت و صبوری و دندان بر جگر گذاشتن از هوی و هوس وجود نداره؟ ایثار و عفو و احسان به شکل فلسفهای جور واجور توجیه پذیره؟ کدوم سیستم فکری یا مکتب فلسفی می تونه پاسخی واسه این چراهای اساسی ارائه کنه؟

تا اینجا از واقع گرایی و از آفات هنر که می تونه خروج و فرار از واقعیت رو زیاد کنه و هم نقش مثبت اون در آسون کردن بیداری و بازگشت به واقعیت صحبت کردیم. ولی از مشکل اساسی که در راه بازگشت به واقعیت هست چیزی نگفتیم. روبرو شدن با واقعیت به تنهایی به معنی اون نیس که ما اونو در تابلوی فلسفی و یا در دنیای مجازی خود وارد کرده باشیم. واقعی گرایی شرط اساسیه که همیشه باید واسه خوشبختی روش زوم بشه و بدون اون خوشبختی معنا نداره. ولی اگه ما پیوسته در دریای واقعیتا غوطه ور شیم معلوم نیس که واقع گرا باشیم. ما ممکنه صبح تا عصر در خیابونای تهران پرسه بزنیم ولی خیلی از نشانیا و مغازها رو نشناسیم و اگه کسی از ما بپرسد لنگ بمونیم. عملگرایان یا پیروان اصالت عمل در طول تاریخ تفکر فلسفی خیال می کردن که وقتی کسی با پدیده ای روبرو باشه اونو می شناسه. این نظریه به ویژه پیش مارکسیستا به حد خنده داری در اومده بود. لنین می گفت آهن رو آهنگر می شناسه نه شیمیدان! حال اون که ً اشتباه می کرد. این مثل اینه که بگیم بیمارانی که مرض طولانی دارن و زیاد به درمانگاه و بیمارستان مراجعه می کنن پزشکی رو بهتر می دونن. یا کارگرانی که بهره کشی رو با پوست واستخوان لمس کردن تئوری اختلاف طبقاتی مارکس رو خوب می فهمن. این از کج فهمیای چپ بود که فکر می کرد گلاویزی مردم با فقر و بهره کشی ، اونا رو واسه انقلاب و شورش آماده می کنه و هر چی فشار بیشتر باشه شعور انقلابی بیشتر می شه. حال اون که وجود فشار ممکنه در یک جامعه عقب مونده مردم رو قانع کنه که از پایهً این نظم طبیعی و ابدیه. اصلاً به چه دلیل باید دنبال تغییر رفت. شرط هر نوع تغییری در اول امر داشتن تصوری از شرایط بهتره. الگوهای متفاوت زندگی می تونه سد محال رو بشکنه. از قضا در جوامعی که فشار زیاد نبوده اما شعور و فهم و توقع بالاتری وجود داشته ، تغییر و انقلاب زودتر انجام شده . پس حضور واقعیت و روبرو شدن مستقیم با اون یک چیزاست، فهم اون چیز دیگره. حتی جمع آوری و انبار کردن داده های واقعی از جهان طبیعت و یا رویدادهای تاریخی به معنی واقع گرایی نیس. ما زمانی واقع گرا هستیم که عناصری از پدیده های جهان بیرون رو که پایه های تفکر واقع گرایانه ما رو تشکیل میدن به داخل مون وارد کنیم. این عمل لازمه اینه که اینا به شکل مفاهیم دربیایند و به عنوان سوژهای با اهمیت مورد توجه ذهن ما قرار گیرند و ما پنجره ذهن مون رو به طرف اونا تنظیم کنیم و فیلترا رو کنار بزنیم و حساسیت و علاقمندی خود رو واسه درک و شناخت اونا بالا ببریم. مفاهیم به شکل تئوریای علمی و یا در آسونترین اشکال از توجیهات فلسفی تبلور پیدا میکنن. ببینین ، ما اگه مثلا اینو بفهمیم و باور داشته باشیم که یکی از آفریدهای این جهان و یکی از پدیده های اون هستیم، و این طبیعت، این زمین، این آسمون ، این آب ، این رودخانه ، این جنگل پایه های تشکیل و ظهور هستی ما هستن و ما به اونا پیوسته ایم، این که طبیعت رحم و بستر تولد مائه ، همه ما پیرو یک نظم و یک قانون هستیم، دستگاه آفرینش از هر کدوم از ما انجام ماموریتی رو توقع داشته . . . فهم این معانی کار ساده ای نیس. ولی بدون اینا نمی شه فکر کرد با واقعیت آشتی کردیم. این به معنی شعور و خودآگاهی مائه – اگه به جهان دور و بر مون ، به طبیعت ، به جامعه و به مردم مون حساس شیم.

مطلب مشابه :  تفاوت «پولدار» و «ثروتمند» !

ممکنه در همسایگی ما حادثه ای روی بده. کسی بچه دار شه . دوستی در کنکور قبول شه، در کشوری بحران سیاسی یا اقتصادی پیش بیاد، رئیس جمهوری بمیرد ولی مردم اصلاً هیچ یک از اینا رو جدی نگیرند و نتیجه امثال این حوادث واسه اونا مهم نباشه. این یعنی مردم نمی خوان بفهمن . شرط فهم چیزی قبول اهمیت اینه. باید سوژه ای با هستی من، زندگی من ، آینده من رابطه داشته باشه و من واسه اون اهمیت قائل باشم تا به اون توجه کنم ودر جستجوی فهم و درک اون باشم. اگه دوربین ما حساس نباشه و پدیده ای رو به رسمیت نشناسه اصلاً دیافراگم رو باز نمی کنه.شرط فهم پدیده ای که در برابر ذهن ما قرار گرفته اینه که طوری با نیازمندیا و علاقمندیا و رشد و تعالی مون اونو در رابطه ببینیم و با انگیزه و شور وشوق ازآن در داخل مون پذیرایی کنیم، رویدادهای پیوسته با اون وزنجیره ای از پدیده های دیگررا با اون و همراه اون ببینیم و به اونا فکر کنیم و واسه مجموعه اونا مدل سازی کنیم. این کارا رو ذهن انجام میده. کار ذهن فلسفه گریه . همه ما این کار رو انجام میدیم . عمق و درستی مدل ما اونقدر اهمیت نداره که نفس این مدل سازی . مدل سازی فلسفی مثل کوزه گریه . باید تمرین کرد و علاقه داشت و از بازیگری ذهنی و مدل سازی نباید هراسید. ضعیف ترین مدلای فلسفی یک پیرزن ساده دل که با دوک نخ ریسی اش حرکت افلاک و جایگاه خود رو فهم می کرد، ارزشمندتر از بگی طوطی وار مدل دیگرونه . ما در تشکیل مدلای فلسفی لازم داریم که خودمون باشیم و مدلا رو با تلاش خلاق خودمون بسازیم. فکر نکنین زیباترین سیستمای فلسفی کمتر از ذهنیات شما ذوقی ان. اصلاً وظیفه ما فکر کردنه. ولی کی تضمین داده که همه حرفهایش باید درست باشه. فکر یعنی همین تصاویر ذهنی که در کنار هم می چینیم و از مجموعه اونا صورتا مشترک رو در میاریم و به شکل سناریویی از کل ماجرا و به شکل یه مدل توضیح میدیم. فکر کردن، به مجموعه رویدادها و تصاویر و عملکردای ثابت و بی زبون، جون میده. ما با حساسیتا و میزان توجهی که به پدیده ها می کنیم خط و خال و ابرویی از اونا رو شکار می کنیم و با اون چهره ای قشنگ ترسیم می کنیم. مثل قطعات پازلی که با اون یک منظره در میاریم. پیوند بین تصاویر و درآورده صورتا مشترک اونا واسه ما تئوری و نظریه می سازه. با این تئوریا ما تصاویر ساده و بی جون رو زنده و سرحال و انگار می بینیم و اونو به داخل ذهن مون قبول می کنیم و به گنجینه تجارب و باور ها مون اضافه می کنیم. هر تئوری جدید ساختار ذهنی ما از همه باورهای گذشته رو تحت تاثیر قرار میده. تجربه کردین وقتی کتابی می خونین، حتی در آسونترین شکلش ، کتاب موش و گربه ، احساس می کنین تفسیری از ماجرای زندگی دست میده . شما حالا یک جور دیگه دنیا رو می بینین. شما با مطالعه این کتاب تموم فلسفه و تجارب تون رو سازماندهی دوباره می کنین.

وقتی ما در مورد پدیده ای فکر می کنیم و به هر شکل از ساده تا پیچیده واسه اون تئوری می بافیم ، واقعا معنی سازی و نظریه پردازی می کنیم. فکر کردن یعنی تلاش و فعالیت ذهن واسه ایجاد رابطه بین پدیده های بیرون. اما یادتون باشه که فکرکردن، یک عمل ً منطقی مثل پردازش با نرم افزارای ثابت کامپیوتری نیس. ما درکناری بدون احساس نمی شینیم و خشک و قاطع دستور نمی دیم که چشم مون باز شه و ذهن مون پذیرای مفاهیم و تئوریا بشه. ما در مراکز معرفتی ذهن در دنیای مجازی مون، روی دریافتایی که از روش حواس به دست میاریم به شکل فعال کار می کنیم. فکر کردن یه جور خرید و فروش فعال اطلاعاتیه . دو طرفه س . حتی یک نگاه ساده به یک منظره ، یک عکس ، یک نوشته ، شامل تبادل اطلاعاته . چشم هیچوقت مثل دوربین عکس ورداری و بدون حساسیت و بدون پردازش عمل نمی کنه. آسونترین سیگنالای نوری که به شبکیه برخورد می کنه به وسیله مغز تفسیر می شه و مغز واسه اونکه برداشتای خود رو بررسی و آزمایش کنه ، به طور خودکار چشم رو مجبور می کنه که با تغییر وضعیت و دید خود حتی در کمترین میزان ممکن و با سرعت زیاد ، داده های تازه دیگری رو به مغز بفرستد .نه چشم بلکه هیچ یک از حواس ما کانال انتقال ساده داده ها نیستن. این حتی در مورد حیوانات هم صادقه. ما در مرحله تفکر، روی دریافتای خود کار می کنیم . دریافتامون یا سیگنالای حسی هستن یا گزارشای مشاهده بقیه یا باور ها و تئوریای همراه مفاهیم. ما برداشت نظری و منطقی خود رو روی اونا می ذاریم و همراه اونا به نظر تازه ای می رسیم. این منطق یا از بیرون به عنوان قوانین بازی و استدلال مطرح شده و قبول کردیم و یا ما در داخل، اونو کاهش کرده و به شکل قرائتی مطلوب قبول کرد ایم. وقتی به تماشای بازی فوتبال یا شطرنج می شینیم، حرکتا و رفتارها به شکل قرارداد ساده مورد قبول مائه. خلاف اون ما رو بر می آشوباند. وقتی استدلالی رو خلاف عرف و منطق اجتماعی یا منطق ذهنی مثل منطق ارسطو می شنوین، متعجب میشیم .دنبال دلیل و توجیه اون می گردیم. در قبال تئوریا و باور ها بقیه که با تجربه ونگرش عمومی ما موافق نیس همینطور عکس العمل نشون میدیم. شاید در بعضی بخشای معرفتی و یا تفسیر رویدادهای سیاسی یا اقتصادی احساس نکنین که با شخصیت و نگاه عمومی تون با اون روبرو شدن میشید. ً این حوادث و جهت گیریای اون شما رو تحریک نمی کنه و واسه شما هر چی باشه بی تفاوته. ولی اگه گوشه ای از آن با منافع و روند جاری زندگی شما ، باورها و آرزوها ، پازل فلسفی و یا طرح دنیای مجازی شما موافق نباشه، برانگیخته میشید تا طوری این اختلاف رو حل کنین. یا با قاطعیت اصل ماجرا رو از ریشه رد می کنین و یا با انتظام جدیدی به سازماندهی باورهای قبلی خود می پردازید. در این جا شاید مجبور شید که دریچه فیلترتان رو قدری بازکنید تا داده های بیشتری به دست بیارین، یا برعکس، تئوریای قبلی خود رو تایید و تقویت کنین. تغییر در فیلتر کردن پدیده ها و یا تعریف بخشای جدید واسه توجه، دیگه به تنهایی کار فکر نیس. فکر با خرید و فروش اطلاعات و تنظیم تئوریا و مفاهیم کار می کنه، با بیرون رابطه میگیره و به شکل منطق و اصول کلی ، داده های بیرون یا داخل رو به هم مربوط می سازه و مدلای جور واجور رو پیشنهاد میده. فکر مثل وکیل دادگستریه که داده ها رو طرح می کنه و نظریها رو نقد می کنه یا مدل جدیدی پیشنهاد می کنه اما قوانین بازی یا حکم کلی و پایانی رو جای دیگری تصمیم گیری می کنه. قاضی در وجدان ذهن ما جای دیگری غیر ازفکراست. ما اونو میتونیم قلب یا روح یا نفس بخونیم . از این نظر بیشتر قلب خونده می شه که برداشتای پایانی و حکم یا تصمیمی که در مغز یا ذهن گرفته می شه بدون این دست اون دست کردن به شکل عکس العمل عصبی در میاد و ما اونو اول در قلب و معده مون به شکل یک تغییرآشکار احساس می کنیم . سیستم احساسات ما در مغز در هپیوتالاموس ، مرکز پایانی تصمیم گیری و قضاوت در برابر مسایل مورد اختلاف و مدلا و تئوریای گوناگونه. این مرکزه که مدلای جور واجور رو از جنبه عاطفی و مصالح و منافع ما مورد آزمایش قرار میده و در آخر به طرحی که از حمایت فکر و استدلال در همون محدوده تعریف شده قبلی برخورداره و رضایت و خوشایندی قلب رو جفت و جور می کنه، رای میده. بعضی وقتا یک سیگنال از بیرون ما رو به امساک و دوری از هر گونه رفتاری می خونه و یافته های حیثیتی یا مجازات قانونی رو به طور جدی در برابر ما تصویر می کنه. حال اون که تشنگی و لازم داخلی به زبون تحریک خود، ما رو به هر قیمتی که هست به طرف طعمه مون تشویق می کنه . هر کدوم از این داده های اطلاعاتی و رفتاری به شکل یه مدل، استدلال و اولویت وارزیابی خود رو عرضه می کنن. اینجا این قلبه که طرحا و مدلای جور واجور رو با کمک مکانیسمای تصویر سازی و مقایسه و خیال بررسی می کنه و طبق احساسات و گرایشات و نیازمندیای فوری یا لازم حکم پایانی رو صادر می کنه.

مطلب مشابه :  شرایط تلقین های مثبت