قلب حرف آخر رو در قبول یک تئوری می زنه این تئوری ممکنه جنس فلسفی داشته باشه یا علمی یا هنری و ذوقی . علمی و محکم و غیر قابل دودلی بودن به معنی اون نیس که قلب زیر بار اون برود . خیلیا هستن که به پیامدکارشان به طور علمی یقین دارن ولی عکس العمل نامناسب انجام میدن. مریض گرفتار به مرض قند فرجام خوردن بی روش اش رو می دونه اما الان نمی تونه دوری کنه. بعضی وقتا یادگیریای شرطی شده یا مراکز خود تحریکی قدرت هر نوع انتخاب رو برما سد می کنن . ما به ناتوانی مرده یقین داریم. اما از اینکه شب هنگام در کنارش تنها بشینیم به ویژه در گورستان هول و ترس داریم. یک تئوری علمی یا فلسفی با همه مقدمات واستدلالای خود، واسه ما مقبولیت پیدا نمی کنه. حرف تازه باید طوری به دل ما بنشیند یا قلب مون به مجبور تسیلم اون شه. قلب سخنگوی نیازهاه و همیشه در جهت برآیند اونا حمک میکنه ، به خاطر این زیاد قاضی با ثباتی هم نیس . ذهن از پایهً به دلیل کارکرد انتخاب ذهنی اش تنبل و ساده گزینه. وقتی به قضاوت مثبتی به هر دلیل توجه کرد و دل داد، خودش با اون همراهی می کنه و با کمترین داده ها بیشترین مشارکت رو در مدل سازی انجام میده. شاید خیلی از قطعات پازل لازم باشه تا به تصویری کامل برسه. قلب کفایت رسیدگی رو اعلام می کنه و در جهت امیال خود رای میده. همه قضاوتامون و همه فلسفه گریای معمولی و فنی، ً پایه منطقی واستدلالی ندارن.این قلب فیلسوفه که بخشی از اونو بر مبنای تصویر خلاصه مورد پسند خود قبول کرد و حالا نسبت به تموم اون رای مثبت میده . قلب شرایط مقبولیت یک حکم رو اعمال می کنه و فکر در خرید و فروش با قلب به طراحی برعکس یا مهندسی برعکس از یه مدل دست می زنه.فکرمصادره به مطلوب می کنه تاموجبات خوشحالی و رضایت قلب رو طراحی و تقدیم کنه. این کار رو دیگه استدلال نمی گن، یا اگه ادعا هم بکنن واقعاً استدلال نیس. این بازی قلب و فکره. وقتی استدلال ته میکشه هیچ فیلسوف و عارف و فقیه و مرجعی رو راست نمی گه من چند قطعه از پازل کم داشتم،از اونا صرف نظر کردم و به خیال خودم تصویری از پازل کامل پیشنهاد کردم که قلب من به اون رضایت داد. اون می گه به طور شهودی دریافتم. کسی که این کارکرد رو نداند فکر می کنه پشت قلب اونا خدا یا جبرائیل امین وایس تاده و قضاوت پایانی رو القا می کنه. اما این رای در بین شاگردان فیلسوف، با اغماض مقبول نمی افته چون که از قضا بعضی از قطعات گم شده از پازل فیلسوف پیدا شده و خیلی جدی حالا مورد توجه قرارگرفتهه. با این قطعات اون تصویر پیشنهادی استادکامل نمی شه بلکه فرو می ریزه . واقعا استاد فیلسوف در فضای دنیای مجازی خود و اون حالت و مود روانی اش، تصویری از پازل مورد بحث رو به طور ذوقی مشاهده کردکه بقیه نکردند. این کار قلبه و کسی هم نمی تونه قلب رو رد کنه.

قلب بسیار نیرومنده . تنها حکم نمی راند و نظرنهایی رو تعیین نمی کنه . بلکه هم شکل فیلتراسیون حواس رو تعیین می کنه و هم ویژگیای کلی تئوریای مورد قبول خودرا- درست مثل حزب کمونیست شوروی سابق که تعیین می کرد مردم به کدوم رادیو گوش بدن، دنیا رو چیجوری باید ببینن،چیجوری باید فیلم سینمایی بسازند، حتی تئوریای علمی شون چه قالبی باید داشته باشه. این قلبه که به چشم و گوش دستور میده که به داده های معینی حساس باشن، از چیزای معینی خوششون بیاد. دقق شدن روی یک ساز خاص در یک ارکستر بزرگ یا یک ترانه کار قلبه. قلب مثل یک ترمینال قطاره که از شهرهای جور واجور به اون اومد و شد دارن. رفتار قطارها و اینکه به کدوم شهر و با چه پروتوکلی برن و چه بیارن و کجا اصلاً نرن و از کجا قطاری نباید به اینجا بیاد، اینا همه کار مرکز مدیریت ترمینال یعنی قلبه. قلب روی پیشنهادات فکر و گزارش کارکرد و باصطلاح فیدبک یا بازخور رفتار و هیجان و انگیزشا که به وسیله فکر تهیه وعرضه می شه، نظر میده . گزارشا باید به وسیله این نهاد عالی تنفید شه و گرنه بی اعتباره.

معمولا ما هم وسیله و لوازم لازم واسه دریافت داده های وسیع حسی رو داریم و هم اونا رو پردازش می کنیم و لباس تئوری کلان و کامل برتن اونا می دوزیم. اگه مغز رو وسیله ذهن بدونیم، دست کم از یک صد میلیارد یاخته عصبی واسه درک و فعالیت معرفتی خود برخوردار هستیم- قابلیتی بسیار بزرگ و باور نکردنی. حال تصور کنین این یاختها با همدیگه سیگنال الکتریکی تبادل کنن. می تونین حدس بزنین وقتی دارین روی موضوعی فکر می کنین در هرثانیه چه تعداد رابطه الکتریکی درمغز شما برقرار میشه؟ این ظرفیت بزرگ به ما فرصت میده که مفاهیم و تئوریای نامحدود بسازیم . شاید جز گروه کوچیکی از محققان و متفکرین، کمتر کسائی از این ظرفیت استفاده می کنن. سهله که در بخش فعالیتای جاری مورد پسندمون به دلیل تنگ نظریای قلبی یا یعنی دقق شدن روی محدوده باریکی از واقعیات مربوط به اهداف و آرزوهامون،ما ذهن مون رو بسته ایم. فریب شعار عصر اطلاعات رو نخورین. ما در دریای اطلاعات غوطه وریم اما بازی با این داده ها و حتی نگهداشتن اینا سواد و شعور نمیhره. بذارین این داده ها در همون سخت افزار حافظه کامپیوترا بمونه. شعور و سواد به معنی نظریه پردازی این داده هاس. شما اگه تموم حوادث تاریخ رو بگی کنین به معنی این نیس که تاریخ رو فهمیدین. فهم تاریخ یعنی فلسفه گری ، یعنی پیشنهاد الگویی که حوادث تاریخی رو توضیح بده. وقتی می گن تاریخ رو بخونین و از آن درس بگیرین یعنی نظریه پردازی کنین. این فقط کار متخصص حرفه ای نیس. بازم که فلسفه گری وتوضیح اون چیزی که شما در پهنا دستگاه آفرینش می ببینن فقط کار فیلسوف نیس.کار شمام هست . شما ً به صفت یک آدم اندیشمند با میلیاردها یاخته عصبی باید فلسفه گری کنین. طبیعت با این تجهیزاتی که به ما داده بخش مهمی از فعالیت لازم ما رو نگاه کردن ، دیدن ، تصویر سازی ، تئوری سازی ، کل نگری ، کامل نگری و فکر کردن تعریف وتعیین کرده. طبیعت قابلیتای یادگیری بالایی به ما داده و امکان اونو جفت و جور ساخته که در طراحی الگوهای رفتاری خود آزادی عمل بیشتری داشته باشیم. طبیعت از ما خواسته که واسه تعیین خرد و کلان فعالیتا وماموریتای مون،دنیا ومحیط دور و بر رو بشناسیم و الگوی معرفتی و شناخت خود رو پایه ای واسه پیشنهاد رفتارمون بذاریم. اگه قراره واقعیت جهان ملاک ومبنای این کار قرار گیرد، واقع گرایی ایجاب می کنه که دریچهای شعور و کانالای چشم و گوش مون رو تنگ نکنیم و اونا رو نبندیم. کسائی که حساسیتای خود رو به همه پدیده های جهان گسترش میدن، عاشق همه عالم ان. تصور کنین ما فقط از تابلوی دیوار اتاق مون حال می کنیم ولی اونا هر صحنه طبیعت واسه شون یک تابلوی شورانگیزه. چقدر دنیای اونا گشاده و روشنه. اونا به پرندها و پروانها و آهوان صحرا همون اندازه حساس ان که به شب و روز و گردش زمین و ستارگان ، و به آدمای دیگه. اونا در آفرینش جهان تابلوهای شگفت می بینن و از نظم سحر انگیز اون موسیقی پرطنینی می شنون . اونا صاحب مغزند . اونا خوب نگاه می کنن و پس امید این که بتونن قلب سالم و فراخ داشته باشن و خوراک لازم معرفتی رو واسه خوشبختی خود شکار کنن بیشتره.

البته با این صحبت حتماً متوجه هستید وقتی می گیم محدوده حساسیت مون رو گسترش دهیم منظورمون این نیس که موقع رفتن به محل کارتون باید مشخصات تک تک مغازها رو بشناسین. اون مثال فقط واسه بیان کارکرد توجه در مغز مائه. مهم اینه که ما بخشای مورد توجه وضروری معرفتی خود رو حساب شده و اندیشمندانه گسترش دهیم و دنیای خود رو در محدوده تنگ نگرانیای زیستی نگه نداریم. اونا که چشم و گوش و قلب خود رو بسته ان، مطمئناً به همون اندازه خود رو از نظر معرفتی محروم ساخته ان و به همون نسبت دنیای شون حقیره.

مهمترین کار فکر عرضه داده های اطلاعاتی از جهان بیرون به ذهنه . بعضی وقتا داده های خارجی با محدودیتای فیلتر قلب ما موافقت نداره و قلب اونا رو رد می کنه. اینجاست که وظیفه تفکر سنگین تر می شه. فکر باید به شکلای جور واجور از هر دری وارد شه و قلب رو با استدلال و منطق تحت تاثیر بذاره و قانع کنه که دروازه هاش رو بگشاید. بدبختی ابدی اینه که آدمی تا دم مرگ نتونه ویزای ورود نشونه های خلقت و حقایق خارجی از انسانایی که در دور و بر اون زندگی می کنن رو از قلب بگیره. کوری به معنی واقعی همینه. معمولاً مصیبتا و شوکای بزرگ زندگی و افتادن در موقعیتای پرخطر از دریا و کوه و تنگناها، گوش آدمی رو میگیره و ضعفای فلسفی و معرفتی اونو یادآور می شه و اونو به بازنگری روی پازل فلسفی اش فرا می خونه. این می تونه واسه یه مدت سیستم فیلتراسیون قلب و ذهن رو اصلاح کنه. باید کاری کرد که قبل از روبرو شدن با این تنگناهای زندگی ، بتونیم واقعیتا رو تصور کنیم و با کمک اونا پازل فلسفی مون رو غنا و وسعت ببخشیم. فکر کردن و تفکر همیشه وهمه جا از ارکان مهم خوشبختی مائه. تفکر، ذهن و قلب ما رو با داده های واقعی از جهان بیرون تغذیه و سرحال می سازه و همراه با داده ها و نیازمندیای دنیای داخل و همه منطق و تجارب گذشته مون، تابلوی فلسفی و دنیای مجازی ما رو رشد میده.

مطلب مشابه :  رازهای قدرت درون

تفکر یعنی تصویرسازی و تصویرپردازی و خلاقیت ذهن، پیوسته ما رو در آزمایش وبازنگری تجربه ها و قضاوتا و تئوریای کلان مون کمک میده و اونا رو ارتقاء میده. لازمه خوشبختی سرحالی ذهنی و جنگیدن با جمود و ایستایی فکریه. طبیعت به ما مغزی نداد تا فقط یک بار تلاش کنیم و به نسخه ای واسه همه زندگی مون دست پیداکنیم و اون بعضی وقتا واسه همیشه تفکر و فکر کردن رو ببوسیم و به بغل دستی بذاریم. فکر کردن و رشد فکری از لوازم زندگی بشره. خسران و زیان به ویژه مال اوناس که اندیشه خود رو صرف تقلید از بقیه و یا انبار کردن ذهن خود با دگمای بی دلیل فرهنگی یا موروثی می کنن و خودشون کمترین نقش فعالی واسه فهم یا رشد اون اجرا نمی کنن. اما این کار رو سخت نگیرید منظور اون نیس که واسه خوشبخت شدن باید دائم بشینین گوشه ای فکر کنین و اتفاقاً چیزی بنویسین یا در آزمایشگاه تئوریای علمی کشف کنین. که اینا بسیار ارزندهه و دست کم باید دوره هایی از عمرمون رو صرف اون کنیم تا ارزش دستاوردهای معرفتی بشر رو بفهمیم و راه های تشکیل معرفت رو بشناسیم. ما چه بخوایم و چه نخوایم ذهن ما فعاله و دائم با دریافت داده های حسی و اخبار و اطلاعات از محیط به شکل جور واجور نظریه پردازی می کنه و به بازنگری نرم افزارها و جمع بندی تجربه های گذشته و باورای عمومی مون مشغوله. اصلاً زندگی یعنی همین. زمانی این کار متوقف می شه که مرگ مغزی پیش بیاد. ما کم کم و با خرید و فروش اطلاعاتی با دور و بر خود، تلقی جدیدی پیدا می کنیم و معرفت عمومی مون عوض می شه، شخصیت ما تغییر می کنه و ما با استفاده از آن، مود و حالت امروز و طرح زندگی آینده مون رو سروسامون میدیم. اما مهم اینه که تفکر فعال و هوشمندانه با گسترش بخشای حساسیت رو به معنی مهمترین عامل جفت و جور وتدارک خوشبختی مون بسیار جدی بگیریم. خوشبختی با چشم بسته در راهی یکنواخت یا به طور خودکار به دست نمیاد . هوشیاری دائمی وتفکر دائمی و عشق به فهم وتعالی رمز خوشبختی مااست.

هرچند در همه جا قلب تعیین کننده س اما گردش در بین طبیعت وجامعه از دنیای بیرون، و توجه به رویدادهای گسترده و شگفت دنیای داخل و مشاهده تجاربی از قابلیتای ذهن و قلب ومکانیسمای داوری و انگیزشای رفتاری، می تونه داده های کوبنده و قدرت به قلب عرضه کنه و تئوریایی رو بسازه و پیشنهاد کنه که ساختار کلی اندیشه ومحدودهای توجه قلب وذهن رو اصلاح کنه. مهم نیس که طرح پیشنهادی راه نجات و هدایت باشه یا گمراهی یا نادرستی. قلب ً دنبال حق یا درستی نیس. قلب چیزی قبول می کنه که مورد پسند اونه . الگوی مطلوب قلب خودش منطق رو می سازه . شما از یک منطق اجتماعی و زیستی یا منطق ارسطویی یا دیالکتیکی بهره می گیرین . ولی وقتی خواستین مارکسیسم رو به عنوان پایه تفکر و یه جور مذهب خود انتخاب کنین ، تحقیق علمی خشک انجام نمی دین . اگه کسی بخواد در بخش مصاف اندیشه ها بسیار جدی و دور از تعصب یا میل باطنی و علائق شخصی به داوری بنشیند باید مذهب شک رو قبول کنه وروی خط بی طرف مرزی، بی خیال نسبت به موضوع بایستد و به نفع هیچ تفکری رای نده. همه افکار فلسفی ذوقی هستن. همه اونا پایه هایی از جنس بدیهیات ساده دارن که واسه یک نفر به قطعیت حضور خورشیده و واسه دیگری خنده آورترین نظریه ساده لوحانه. اما در عمل، قلب اول به چیزی دل می بندد، اون وقت منطق و توجیه اونو می سازه. اون کسی که یکباره مارکسیست می شه، قبلاً به تصویر جامعه ایده آل کمونیستی با حمایت روشنفکری و حمایت جهانی اش دل بسته و اون وقت در بازیای فلسفی، اونو توجیه میکنه و در کلام خود به کار میگیره.

اما هر چی هست تفکر و اندیشه شرط رشد و نشاط و سرحالی قلب وذهن مائه. قلب از این نظر مثل حامعهه. وقتی یک جامعه بی حرکت می مونه و خرید و فروش معرفتی با دنیای دور و بر نداره و از ایده های فلسفی یا علمی یا سوالای حساسیت برانگیز در اون خبری نیس، همه آدما در چنبره تنگ نیازای زیستی ساده اسیر می مونن و تنها خرافها و سنتای آباء و اجدادی کار می کنه. در این حالت، اگه به فرض بخوایم چشمون مردم رو باز وگشاده نگه داریم و به اونا احساس لازم وتشنگی بدیم، چی می تواننداز دنیای دور و بر دریافت کنن. فقط فکر و اندیشه بازکننده دریچهای ذهن نیس. سوالا، ایده ها و مفاهیم وآراء بقیه در اون طرف تصورای موجود جامعه ، ذهن مردم رو با طرحای جدید به رقابت میکشه . این راه فربهی و رشده.

وظیفه فکر باز کردن دریچهای ذهنه. این فکره که در رفت و امد فعال با قلب، ایده ها و مفاهیم جدیدیا مورد قبول گذشته ما رو به طور تکراری در خطر ذهن به نمایش در میاره و یادآوری می کنه تا دنیای مجازی ما رو که در اسارت این مود و حالت الان درچنگ انتظارات وتحریکات فعال نیروای خودخواهانه وعیش طلبانه زیستی زندانی شده، بازکند و به ما احساس فراخی و گشادگی بده و ما رو درراستای پازل فلسفی مون پایدارنگه داره. یک بند باز در سیرک همه چیز رو می دونه و به اندازه کافی تمرین کرده و مهارت فیزیکی خوبی داره. اما وقتی در اون ارتفاع قرارمی گیرد و این همه نگاه رو به طرف خود حس می کنه باید به داخل خود توجه کنه و تموم آموختهای خود رو به خاطر بیاره و به خود تسلط داشته باشه و فرمولا رو به کار بندد تا سقوط نکنه. قلب، قاضی مستبد و خودراییه ولی وقتی در برابر فشار نیروهای لازم قرار گرفت یکباره می شکنه. مقاومت در برابر یک صحنه بسیار تحریک کننده جنسی، یا مقابله با پیشنهاد حجم زیادی پول واسه انجام یه خط، یا تحمل تحقیر و شکنجه واسه گفتن یک دروغ ناحق ولی با پاداش خیره کننده، کار بسیار سختیه . این فکره که باید منطق عالی از پازل فلسفی رو دائم به قلب یادآوری کنه تا در برابر وسوسهای به ظاهر منطقی بایستد و مثل اون بند باز به ماموریت خود به درستی بکنه و نلغزد. اونا که تاریخ رو میسازن آدمایی هستن مثل ما- خیلی معمولی- و نیروای لازم شون تا آخرین لحظه زندگی خیلی و قوت فعال ان و اونا رو به خورد و خوراک و لذت و آرامش می خونن. هیچ قهرمانی نیس که از این جاذبه های داخلی و کششای پر لذت برکنار باشه. فرق اونا فقط در اینه که اونا تئوریای رویایی و مفاهیم مورد توجه خود رو منظم به قلب یادآوری می کنن و از نابودی و سقوط اون برحذر می دارن .بنا برآنچه شنیدم و قطع نظر از واقعیت تاریخی یا ارزش سینمایی، فیلم آخرین وسوسه مسیح، حضور فعال انگیزشای زیستی و جنگ داخلی با اونا در مردان بزرگ رو خوب به نمایش گذاشته بود.

فکر و اندیشه از ارکان مهندسی خوشبختی مائه. فکر و اندیشه دنیای مجازی من رو تغذیه می کنه و زنده و سرحال نگه میدارد و من با فهم جهان و در رفت و امد با نیروای لازم درونم که واسه اونا جایگاه معینی تعریف کردم، زندگی می کنم. ولی خوشبختی تنها با فکر کردن حاصل می شه؟ فکر کردن و اندیشه کافیه؟ تردیدی نیس که خوشبختی احساس و ادراکی داخلی و ذهنیه. ما هستیم که دردرون مون احساس رضایت و خوشبختی رو می سازیم. این درک در داخل ما پیدا میشه و به ما تعلق داره. ولی واقعاً این احساس و درک خوشبختی فقط با فکر کردن ولو درعالی ترین و واقعی ترین شکل اون در ما ایجاد می شه؟ یادتون باشدکه دنیای مجازی من در عالی ترین و کامل ترین شکل اون در برگیرنده تصویریه که باید بیشترین پیوند و برابری رو با واقعیات جهان و محیط دور و بر از جامعه انسانی داشته باشه و با نیازمندیا و محدودیتای زیستی و ذهن و روان ما موافق باشه و واسه رفتار و ماموریتامون راهنما باشه. تا وقتی که اندیشه و تصویر ذهنی ما به عمل در نیاد ناتمام و ناقصه . سیستم ذهنی ما جانشین سیستم عصبی حیوانه و باید انگیزه و رفتار عملی بسازه. بازم که سیستم مغزی حیوان مجهز به برنامه های رفتاری و یادگیری شده که اونو به طرف اهداف عملی بر می انگیزد، تصویر ذهنی و دنیای مجازی من باید در من شوق و شور واسه تلاش و عمل برانگیزد. انگیزه و هیجان به معنی اینه که من به همه تصاویر ذهنی در دنیای مجازی ام باور دارم. من اینطور دارم دنیا رو می بینم و از تماشای اون به وجد آمدم . بی تفاوتی در برابر تابلوی فلسفی و تصاویر دنیای من به معنی اینه که این تصاویر فقط به درد بحثای منطقی و روشنفکری می خوره و من هیچ گونه تحریک و شور و هیجانی در برابر اون در خودم پیدا نمیکنم. این تابلو یک چیزه و من یک چیز دیگه، و هیچ ارتباطی بین ما برقرار نشده. این احساس بی تفاوتی نشون دهنده اینه که حساسیتی به مفاهیم و تصاویری که از آن بحث می کنم ندارم. این حرفا در قلب من جای نداره و جزو وجود من نیس. من اونا رو در درونم مثل تحریک گرسنگی یا تشنگی احساس نمی کنم.هرچند ممکنه اونا رو در بهترین شکل ممکن به شکل منطق ویژه اش تنظیم کرده و شکل دادم. خوشبختی طرح ذهنیه اما با شخصیت من و احساسات من عجینه. من طرح خوشبختی ام رو مهندسی و تهیه نکرده ام که با اون تجارت کنم یا فخر بفروشم . طرح ذهنی من، منو تحریک می کنه، یعنی من به اون اعتماد دارم و باور دارم که واقعیه و نسخه ای شفا بخشه که منو واسه عمل کمک میده. خوشبختی تصویری هنرمندانه واسه منه. تصویری عارفانهه ، جنس موسیقیایی و عاشقانه داره و واسه انجام ماموریتای رفتاری ام در من هیجان ایجاد می کنه. من واسه رفتارم باید انداما و اعضای بدنم رو به کاربگیرم . انگیزه عاطفی ، این بسیج جسمی وروانی رو در من جفت و جور می کنه تا به انجام رفتارم شوق پیدا کنم و در آخر به رضایت خاطر و خوشبختی برسم.

مطلب مشابه :  مرجع آگهی و نیازمندیها : سایت دو فانوس

نیازمندیای زیستی جایگاه محترم و تعریف شده ای دارن و درقالب طرح خوشبختی ما ، در خدمت اهداف و ماموریتای رفتاری و عملی ما تعالی و ارتقاء پیدا میکنن . اندیشه، انگیزه عارفانه و عمل سه بخش سازنده خوشبختی هستن. وقتی به وجدآمدیم واحساس انگیزه کردیم، اندیشه پایان قبول نمی کنه و ما نباید چشما رو ببندیم. درهنگام عمل هم، از اندیشه و انگیزه بی لازم نیستیم . از پایهً اندیشه، انگیزه و عمل همیشه وهمه جا همراه هم هستن و هیچوقت به طور جدا و به تنهایی معنا ندارن. انگیزه دلیل باور مائه و عمل هم می تونه به ما نشون بده که به چه میزان ما درست فکر کردیم وطرح خوشبختی ما چقدر با واقعیت سازگاره. ما بشریم و شک نداشته باشینً برداشتامون کامل نیس. نفس کمال ما در همین تکاپوی آگاهانه و پرانرژی و اشتیاقه. باکی نیس، ما کاستیای مون رو در عمل می شناسیم. عمل بازخور رشد و اصلاح مائه. ما با انجام عمل به پاداش رضایت و خوشبختی می رسیم. جدا از اینکه اونکه بین سه بخش تفکر و انگیزه و عمل، هیچ خط و مرزی وجود نداره. ما فکر می کنیم و عاشقانه به دنیا نگاه می کنیم و مردونه عمل می کنیم. خودآگاهی و شعور مهمترین نشونه ما در همه مراحله. اینطوری اگه آدم ماموریتی در دستگاه آفرینش برعهده داره، به اون لوازم معرفتی لازم داده شده و اون واسه فهم و فرموله کردن نوع عمل و مسئولیت هاش می تونه مشارکت داشته باشه. ویژگیای ساختاری و طبیعی مغز و ذهن آدمی نشون میده که آدمی حق داره و توانایی اونو داره که بفهمه و بدونه و در تعریف جایگاه و مسئولیتا و تکالیف رفتاری خود فکر کنین وطرح ارائه بده. پس فکر کردن بخشی از ماموریتای انسانی مائه. ما موظف هستیم درست فکر کنیم و اون وقت الگوهای رفتاری و برنامه عمل خودمون رو مهندسی کنیم وبسازیم.

فکر کردن کار ساده ای نیس – به ویژه اگه اندیشه ای باشه که بخواد تکلیف و ماموریت ما رو تعریف کنه. تاریخ دلیل اینه که آدمی از فکر کردن واسه تعیین تکلیف خود بسیار گریزان بوده و از زیر بار اون شونِه خالی می کرده. اون همیشه حاضره به سخت ترین کارا تن بده اما وظیفه تعیین تکلیف رو به پیر و مراد و شیخ خود واگذارد. آدمی دوست داره از زبون رهبران به فرمولا و کلیدای جادویی برسه که اونو به سر منزل خوشبختی برسانند. غافل از اینکه در هیچ شرایطی نمیتونیم خود آگاهی وشعور خود رو کنار بذاریم .اونا که این وظیفه رو بر دوش شون می ذاریم آدمایی مثل ما هستن. آدم بارها به ویژه در ابعاد اجتماعی تاوان این راحت طلبی خود رو پرداخته. آزمون آدمی در همین زمینه های نبود قطعیت در معرفته. همه محدودیت دارن و همه خطا پذیرند. هیچوقت و هیچوقت تصور نکنین این همه از معرفت فلسفی و یا پازل ذهنی ودنیای مجازی صحبت می کنیم و مسئولیت طراحی و تهیه این تابلوی معرفتی رو بر دوش آدمی میندازیم، ساده لوحانه خیال کنیم که به تصویر درست ومنطقی از جهان بیرون دست پیدا میکنیم. محکم ترین باور ها تنها در بخش علم پیدا میشه و هرکی می تونه از آن بهره بگیره. ولی از این که بگذریم، در بخشای فلسفی و هنری و ادبیات و ذوقیات عرفانی و شهودی، شما مشکل می تونین مکتبی رو پیدا کنین که بشه به اون دربست دل سپرد . بلکه از بین اونا یافتن ایده های قدرت که بتونین روی اون تفکر خود رو بنا کنین هم ساده نیس .شما بهترو بهتر از استادان حرفه ای در این زمینه ها نیستین ولی دلیلی هم نداریم که کم تر از اونا بفهمین. این مهم نیس. مهم اینه که خود شما تلاش کنین و گزینشگر پاره هایی از آتیش یا نور از بین انبوه این افکار و باورا باشین و هیچوقت تسلیم دربست نباشین. خود شمام فکر کنین. ما به صفت انسانی با توانایی بزرگ عصبی و ذهنی که داریم، واسه کپی کردن آراء بقیه یا تقلید طوطی وار اونا به دنیا نیامده ایم. جدا از اینکه اینکه کمال مطلوب حتی در بخش علوم تجربی هم وجود نداره. وظیفه ما فکر کردن و فلسفه گری کردن در برابر صحنهای حیرت آور آفرینشه. مادام که ایده های بقیه رو تکرار می کنیم ما به لذت مقام حیرت و خضوع و فروتنی در برابر این همه نقش عجب نمی رسیم. هیجان ما جنس عاطفی و معرفتی داره و نشون دهنده حضور فعال ما و اندیشه مائه. بدترین و پست ترین نوع بردگی، بردگی ذهنی و معرفتیه. اسارت واقعی همینه.

بااندیشیدن، طرح رفتار و ماموریتای آدمی تعریف می شه. بااندیشیدن شور و شوق حرکت جفت و جور می شه و اندیشه به شکل رفتار و عمل نمایش خارجی پیدا میکنه. اما این عمل چه ویژگیایی داره و چیجوری تعریف می شه؟ هیچ نشونه ای واسه این عمل نمیشه تعریف کرد. چون که در شرایط و مقتضیات متفاوت ، فرق می کنه. با این حال تردیدی نیس که این عمل بیشترین توجه خود رو مصروف به جامعه بشری و رشد و تعالی وخوشبختی اون می کنه . آموزش و راهنمایی مردم و کمک به فکر کردن و توجه به نظام پر ستایش آفرینش از آسمانها و زمین و جهان جانداران، و باخبر شدن از آزادی و اختیار آدمی که سرچشمه بازیگریای ذهنی اونه، درصدرماموریتای یک آدم خوشبخته. واقعا اون تلاش می کنه که همه آدما هم به نعمت خوشبختی چون اون دست پیدا کنن. اون به همه یاد می گیره که فیلسوف باشن، و یک اندیشمند به فراخور حال و در حد توان . باید دست کمای الگوی خوشبختی بشر رو به اونا یادآوری کرد.

یک فردخوشبخت بایدنمایش عینی ازآرمان زندگی اش باشه تا بقیه ببینن به دور از هوس بازیا و توطئه چینیا و رفتارخودخواهانه تجارتی ، آدمی می تونه درحد اعلای تلاش و سازندگی و امید و آرامش ، زندگی رو در سرحال ترین و زیباترین و دوست داشتنی ترین چهره اش تجربه کنه . آدم در مرکز توجه و در مرکز اندیشه یک فرد خوشبخت قراردارد . اون خوشبختی رو در بین مردم و در رفت و اومد و خرید و فروش فکری با اونا می جوید و همه شور و شوق و تلاش خود رو در راه تعالی و خوشبختی و رفاه آدما به کار میگیره . خوشبختی در گوشه نشینی نیس. اون در بین مردمه و با غما و شادیاشون زندگی می کنه- پرتلاش و سازنده با قناعت، صبورانه، با لبخند، خوشحال، آروم، با محبت و اخلاق ، با نگاه به چشم اندازی گشاده ، رو به آسمون ، رو به بی آخر.

یک آدم خوشبخت ، یک آدم کامله !

و کلام آخر ، خوشبختی بر سه بخش جدانشدنی استواره :

اندیشه ، شور و انگیزه، و عمل .

اونا که در جستجوی خوشبختی هستن، به اندیشه به عنوان اساسی ترین بخش اون باور دارن و تلاش فکری و ذهنی رو پر بها میدن.

این اندیشه در حد خودش باید از نظر فلسفی و منطقی کامل و انگار و به هم پیوسته و موافق و در برابر واقعیات جواب گو باشه.

اندیشه ما اگه قراراست ایستادگی دربرابرخودخواهیا وفزون طلبیای داخلی رو پیشنهاد کنه؛اندیشه ما اگرقراراست همه رو به ایثار، خودگذشتگی و تلاش در راه رفاه و خوشبختی انسانهادعوت کنه،همه اینا باید در ساختار ذهنی ما به طور انگار و موافق توجیه و جواب داشته باشه.طبیعیه که در نبود اینجور اندیشه ای،دعوت مردم به امساک و دندان روی جگر گذاشتن و آرزوها رو رهاکردن به مراتب دشوارتراز زهد بودایی وکنفسیوسی هستش چراکه وقتی چشم مون رو از اول ببندیم دیگربرای ما دلبستگی وشوقی نسبت به دنیا پیش نمیاد تا واسه دل کندن از آن رنج بکشیم.از طرف دیگه ذهن منطقی وطبع تاجر پیشه آدم،بدون دلیل وبدون داشتن جواب قانع کننده به زنجیره ای ازچراییا و پرسشایی که به حق واسه اون مطرح می شن،خیلی راحت نمی تواندتنها به دلیل ترس ازسرخوردگیای احتمالی آینده و بدون توقع سودومنفعتی،به مدت طولانی خودراازعیش نقدوحاضرمحروم سازه.

اما به راستی کدوم منطق و کدوم اندیشه وکدام مکتب می تونه این سجایای والای اخلاقی رو توضیح نمایدودرعین حال واقعیت ویژگیای فیزیولوژیکی وقابلیت تصویرگری ذهن آدم رو محترم بشمارد طوری که هیچوقت آدم درراه تلاش واسه آرمانای والای خود احساس باخت ومغبونیت نکنه بلکه برعکس ، روز به روز به شورونشاط سرحالی اش درزندگی اضافه بشه.

در این مورد فکر کنین وراه چاره ای جستجو کنین.

ولی دراین تردیدنداشته باشین که هم اونقدر،فکر کردن تنهاراه نجات و تعالی مائه :

فکر کردن به جهان، به آسمانا و زمین،

به جانوران،

به آدم،

به خودمون – خودمون!

این بحث رو در کتابی دیگه پی می گیریم.