مهتمرین حادثه طبیعی که هر روز در زندگی ما اتفاق می افته و ما از هرمنظر و با هر تئوری به اون نگاه کنیم حادثه ای بس بزرگ و غیر قابل اجتنابه و در نمایش خارجی اش همیشه بیشترین تغییر و کنتراست رو شاهد هستیم ، گردش شب و روزه . ما اونو در جریان زندگی مون به هیچ هم نمی گیریم و سرتون رو بالا نمی کنیم یه بار خورشید رو در آسمون ببینیم . چون احساس می کنیم که در جریان تمایلات و نگرانی های امروز و امشب ما هیچ تاثیری نداره و به طور مطمئن به روال گذشته ، کارش رو خوب انجام میده و خوفی هم نداریم که ستاره ای روی سرتون فرو افتد . این در حالیه که از پایهً برنامه خواب وخوراک و زندگی ما با اون تنظیم می شه. بسیار کم هستن کسائی که شب هنگام سرشون رو بالا بگیرن و از حضور ستارهای چشمک زن احساس تعجب کنن و یا اصلاً بین خودشون و این ستارها پیوندی ببینن و اون رو در ساختار جهان بینی و فلسفه شون جا بدن.

ما باید هشیار باشیم وبدانیم که به طور خودکار دوست داریم بر اسب خیال و خیالات دل انگیز سوار شیم و هر چی بیشتر از محدوده تنگ واقعیت فاصله بگیریم و اینو به حساب خیال معرفتی و ذوق عرفانی و هنری مون می ذاریم. فعالیت های هنری با القاء نیرومندتر پیام های بزرگ نمایی آمیز، قلب و روح ما رو باتصاویر دل انگیز تسخیرو مسحورمی کنن و جوری ذهن ما رو بمباران می کنن که مثل تحریک الکتریکی، سطوح خیلی از مغزما رو خیلی بر می انگیزند و ما نه تنها یه مدت در حال شعف و لذت پرشکوه قرار می گیریم بلکه احساسی پر از خوشبختی و ابدیت پیدا می کنیم ، وساده لوحانه و بدون هیچ حجت و دلیلی اونو به تنهایی دلیل حق داشتن تموم خیالات مون میدونیم و به اون رنگ عرفانی و فلسفی هم می دهیم. همه تصاویر بزرگ نمایی آمیز واسه ما لذت بخش تر و برانگیزنده تر و مطلوب ترن. ما به طور ذاتی و فیزیولوژیکی اونا رو دوست داریم و به ویژه وقتی در بین گروه یا اجتماعی هستیم از آن به طور صعودی و طوری شدید تر برانگیخته می شیم. شعر، موسیقی ، رقص و پایکوبی، رژه نظامی و رفتار حماسی ، ذکر و ذاکری درویشی و هیئت های سینه زنی می تونن حتی در حال گریه و هیجان، اونقدر درما وجد و سرور بسازن که هر درد و رنج و مصیبتی رو از یاد ببرم. در جشنای پر طرب، خیلی سریع قید و بندا گسسته می شه و در هیجان افسار گسیخته اون اخلاق هم به فراموشی سپرده می شه . دراویش از خود بی خود می شن و نظر بازی و شاهد بازی و غلام ترک شیرازی رو مباح می دارن و مستی به دلیل خود تحریکی رو به خدا نسبت می دهند.گروهی هم خرقه پاره می کنن یا بی پروا آتیش می خورن یا قمه میزنن. عملکرد همه اینا یکیه .

ما صحنه های شورانگیزخطابه و نمایش های شنیداری پر هیجان با کلمات شاعرانه و ادیبانه رو خیلی بر مباحث معرفتی ولو در ساده ترین روش های تفکر و پرسشای کنجکاوانه، ترجیج میدیم. چون که مزاج ما از واقعیات بزرگ و خشن گریزانه و دوست داره اون رو همراه پیام های بزرگ نمایی آمیز وشیرین دریافت کنه و لذت ببره. کسی در ارزش زیبایی و هنر در جای خودش دودلی نداره. طبیعت، رقص و دلربایی های چشمی و چهچه و آواز خوانی و پراکندن عطر رو به عنوان انگیزشای رفتاری در حیوانات قبول کرد و به کار گرفته. اما همه چیز در طبیعت جایگاه زمانی و مکانی خاص خود رو داره. محرکای بزرگ نمایی آمیز در طبیعت واسه زیاد تر خوردن، یا بیشتر در آشیانه نشستن، پیوسته از هم آغوشی جفت بهره مند بودن، و یا دائم در حال جنگ و جنگ و رقابت بودن نیس. حال اون که ما دوست داریم به شکل پیوسته و همیشه مراکز لذت خود رو تحریک کنیم. اون موشی که از فشار دادن به دکمه خودتحریکی لذت می برد به خاطر دارین. اون که اونقدر شدید به بچه هاش حساسیت داشت یا موقع تشنگی وگرسنگی بی تاب می شد و به هیجان می اومد، همه چیز رو آزاد کرد و فقط به لذت جویی بی انتهایش دل سپرد- تا مرد!

هنرازجنس شعاره . شعار باید همراه شعور باشه. در یک نمایش جمعی باید بنیانای چرایی اون رو بدونیم تا چشم و گوش بسته ، پیرو پیران دیر نباشیم. هیجانای هنری و شور و شعف حاصل از بازی های ابداعی بشر رو نمیشه کاملً تخطئه کرد.خیلی موارد هست که مود وحالت های ایستا و در خود فرورفته ی روحی آدمی با یک تلنگور هنری گشاده می شه و توجه اون واسه فکر کردن در بخش هایی که تا الان غفلت داشته جلب می شه. هنر باید وابستگی و تعهد خود رو به واقعیت پاس بدارد و بدونه که بدون اون هیچ ارزش و اعتبارمستقلی نداره. لذت جویی های هنری و هیجانی واسه خود اصالت ندارن و هدف و غایت زندگی ما نیستن بلکه برعکس این واقعیته که باید زیبایی هاش رو شکار کنیم و با استفاده از هنر و تصویر گری های ذهنی ، ازشکوهمندی و عظمت اون به هیجان بیاییم و لذت ببریم . وقتی سفینه فضایی یوری گاگارین زمین رو دور می زند یا آلن شپارد بر سطح ماه پا می گذارد و یا اون وقت که خسوف و کسوف می شه یا بچه ای از شکم مادر زاییده می شه دقیقاً همین جاه که باید هیجان زده شیم واز لاک محدود دنیای مجازی مون سر بیرون آوریم و شعر بخونیم و پایکوبی کنیم.

مطلب مشابه :  از تغییر مسیر نترسید!

مهم ترین آفت تصویرگری ذهن،بازیگوشی بی پروا و سرکشی وچموشی اینه که تن به هیچ نظم وقاعده ای نمی دهدواگر منطق وجهت گیری قدرت در قلب ما حاکم نباشه که اونو افسار کنه،جز به طرف هوی وهوس وتشدیداغراق آمیز هنری ودرراستای تمایلات شهوات فیزیولوژیک نمی ره،بلکه قلب و روح و جون ما رو هم به دنبال خود میکشونه. ذهن کارش بازیگوشیه .ما به برکت همین بازیگوشیه که توان فکر کردن پیدا کردیم. اگرذهن این طور نبود، توانایی تجسم صحنهای زیاد از رویدادهای گذشته و آینده و احتمالی رو نداشتیم. ذهن واسه خودش به عنوان یک وسیله معرفتی ، تعهدی به واقع و واقعیت نداره . بعضی وقتا هنرمندانه نه تنها از کنار اون می گذره بلکه می تونه اون رو بالکل رد کنه. ذهن رو باید مدیریت کرد ، باید مهار کرد و به افسار کشید. سستی و کمبود در تموم طرح هایی که دنیای مجازی ذهن آدمی رو تشکیل می دهند، ریشه در واقعیت گریزی ذهن داره. اما این طرحا دیر یا زود در روبرو شدن با دنیای بیرون فرو می ریزند و ما جز خودمون رو نباید سرزنش کنیم، چون که ما با همه بازیگریای ذهن مون، نسبت به داده ها و تصمیم گیری های داخل قلب مون تسلط و خود آگاهی داریم . مادر وجدان خود می دانیم که داده های دریافتی مون از معشوق و مطلوبمان محدود و نارساه ولی تصویری که از آن رسم می کنیم بسیار شورانگیر و بالاتر از آن واقعیته .

جالبه بدونیم وقتی که آدما به شکل عملی مورد روانکاوی قرار می گیرند خیلی کم کسائی پیدا می شن که تصاویر ذهنی و دنیای مجازی و داوری ها و تئوری پردازی های خود رو منطبق با واقعیات به حساب نیارن. مراکز جاذبه و توجه، گرفتاری و هم و غم ودغدغها، آیکون های سحرآمیز و برانگیزنده مثل پول، طلا، ریاست، حاکمیت، مقبولیت اجتماعی وحیثیت گروهی، حساسیتی که به آزمایش و داوری مثبت دوست و دشمن و نگاه اونا به خودمون داریم، برنامه ها ، آرزوها، مراکز لذت ذهنی و مجازی، همه اینا دنیای مجازی من رو میسازن. اینا واسه من به طور جدی واقعیت دارن و من با اونا برانگیخته می شوم و با اونا در یک حالت تعادل معرفتی و شخصیتی به سر می برم. برانگیخته شدن آدم واسه رفتار هدف دار حکایت از آن داره که ما تردیدی در درستی ارزیابیا و نظریه پردازیای مون نداریم. سهله که حتی در مواردی از عشق و علائق قلبی، واسه معشوق مون که رابطه ای انحصاری و ویژه با ما داره، اونقدر تصویری می کشیم که گویی اون جداگونه از ذهن ما و قلب ما از اونقدر برتری ها و ز یباییایی برخورداره که جداً اصالت داره و جدای از ما قشنگ و دوست داشتنیه و ما کسی هستیم که اول بار اون رو کشف کردیم. تنها زمانی که از آزمایش و احترام ناچیز محبوب مون از نگاه بقیه آگاه می شیم شاید فهمیده که هم و غم و دلبستگیا نسبیه و تنها از دید عاشق اعتبار داره. کلمه عشق که اینجا به کار می بریم ، منظور تنها عشق زن ومرد نیس. عشق نمونه والگوی استاندارد و قابل فهمیه که همه گونه دلبستگیا و تعلق خاطر رو در مراحل داوری معرفتی و هیجان رفتاری نشون می بده . عشق می تونه نسبت به یک دختر باشه، به یک پسر ، به مراد، رهبر ، یک هدف ، یک آرزو ، رئیس ، میز ، اداره ، مقام سیاسی و اجتماعی ، پول، ویلا، اتومبیل، حتی به یک گاو ! اینا می تونن در جایگاه بت و معشوق ما قرار گیرند. عملکرد انگیزشی و معرفتی و داوری ونظرپردازی در همه اینا یکیه. نه تنها خود معشوق ، بلکه تصور ما از آن، خاطرات اون، ازیاد لباس و اندام و حرکات و ترانه مورد علاقه اون، جایی که با اون شام خوردیم یا حتی دعوا داشتیم، عوامل مربوط به اون، شکستا و ناکامیای مربوط به اون، همه اینا توجه ما رو دوباره نسبت به معشوق مون بیدار می کنه . ضد عشق یعنی نفرت و غضب هم همین ویژگیا رو داره. اتفاقاً انرژی هیجانی نفرت و غضب بسیار شدید تره و کنترل ومهار اون دشوارتره. هر عشق یا نفرت کانونی واسه انگیزه رفتاری ما و هدفی واسه کامیابی یا پیروزی مائه. این طور نیس که ما به معشوق به سرعت برسیم یا دشمن رو زود نابود کنیم. ممکنه واسه این کار مدت ها تلاش کنیم. یک غم هجران ، یک کینه کهنه، یک هدف اساسی و مهم می تونه چند سال ما رو در هیجان برنامه ریزی و توطئه چینی و فعالیت نگه داره. هیجان و شور لازمه تلاش و حرکته. اما وقتی از حد می گذره جسم رو فرسوده می سازه و به مرگ می کشوند. تصور نکنین هیجان های شدید فقط مال لیلی و مجنونه یا تنها شاهان، اهل غضب و انتقام بودن . ما در ریز و بزرگ بازی های زندگی مون، هدفای لحظه ای یا آرمانای بلند تعریف می کنیم و به درجات جور واجور نسبت به اونا عکس العمل نشون می دهیم و لذت می بریم. صحنه زندگی مثل داستان کرو بیماره و یا مثل اون افرادیه که شب هنگام هر یک دست به جایی از بدن فیل زد و روز که شد تصویری از تمام فیل گزارش کرد،یا به خیابون هایی می موند که ما در فضای مه آلود و بارانی در اون رانندگی می کنیم . شیشه ی حواس ما تیره و تاره و قضاوت ما از جاده، نادرست و وهم آلوده. نتیجه ای جز تصادف و تزاحم هست؟ کج اندیشی و اسارت در بند آرزوا و عشقا و لذتا، حاصل بازیگریای ذهنی و دلبستگیای مائه. ما از این اسارت ها حال می کنیم و عادلانه بگم از اینکه این بت ها رو ازروحمان جداکنیم آزرده می شیم. اینا هویت ما و فلسفه وجودی ودنیای ما رو شکل داده ان. بدون این بت ها زندگی دیگه چه معنایی داره. آخر ما غیر از اینا چیزی رو در دنیا قشنگ و قابل توجه نمی بینیم. تنها موقع تصادف و سرخوردگیه که شایدً چشم مون باز می شه و جام زندگی رو خالی پیدا میکنیم. بعضی وقتا حتی این قدر رو هم نمی توانیم بفهمیم و چشمون ما با بت های برانگیزنده تا آخرین لحظه بسته می موند و ما اون رو بر همه چیز ترجیح می دهیم. اینجاست که به یاد نصیحت پدران خود می افتیم که از رهگذر تجربه چند هزار ساله تاریخ به ما می گویند که زندگی رو سخت نگیرید، قانع باشین، اهل گذشت باشین، ناتوانی ها و کج رفتاریای مردم رو درک کنین و صرف نظر کنین. بدونین که هرکی به یه جور در بند خودخواهیا و ضعفا و حقارتا و نا آگاهی های خود اسیره.

مطلب مشابه :  با این قوانین، زندگی فوق العاده ای بسازین واز اون لذت ببرین

عادلانه بگیم، کی و در کجا ما از رفتار و منش و شخصیت افراد آشنا و یا دوستان دور و نزدیک مون آزمایش خوب داشته یا بیان رضایت کرده ایم؟واسه کی ده ها عیب و ایراد اخلاقی و رفتاری نشمرده ایم یا به اون نسبت نداده ایم؟به چه دلیل از بین اون همه شخصیت های اجتماعی یا فرهنگی یا خویشون و دوستان، هرکه به ما نزدیک تر می شه یا آگاهی بیشتری از آن پیدا می کنیم از شکوه و مقبولیت و احترامش کم کرده می شه؟ به چه دلیل اونا که دور از دسترس ما هستن واسه شون ویژگیای شکوهمند و خیالی می سازیم ولی از همزیستی با اینا که در کنار ما هستن دوری داریم؟ به چه دلیل این قدر از دست خود راضی هستیم؟ به چه دلیل خود خواه هستیم و هیچ عیب و ایرادی در خود نمی بینیم؟ به چه دلیل خودمون وقتی به توالت میریم بدمون نمیاد ولی بعد از بقیه شکایت می کنیم به چه دلیل سیفون نمی کشید!

کانون همه آزمایش ها و حسد و بغض و غضب و موضع گیریای سیاسی و مشاجرهای خانوادگی و اجتماعی، خودخواهی های مائه و به همون توهمات داستان کر و مریض برمی شه. منافع و مصالح من، پول من ، اداره من، بچه های من، سهام من، تیم فوتبال محبوب من، هنرپیشه محبوب من، شخصیت سیاسی محبوب من، حزب من ، فلسفه من، مذهب من، اینا آیکونای لذت بخش زندگی من هستن و واسه پرستش این بتا که منشاء دوستیا و دشمنیای مائه من هیچ دلیل و برهانی ندارم جز اون که با اونا انس دارم و اونا رو دوست دارم و از نام و یاد و احساس وابستگی به اونا و تعلق اونا به من لذت می برم.