طبقه اجتماعی :
گرچه امروزه اکثر جامعه‌شناسان به قشربندی اجتماعی به عنوان یکی از حوزه‌های مطالعاتی نگاه می‌کنند اما همیشه بدین صورت نبوده. مارکس ، وبر و حتی قبل از آنها کسانی مانند کنت و سن سیمون از جامعه‌ای با ماهیت طبقاتی و وجود نابرابری به عنوان سئوال مرکزی خود صحبت می‌کنند.
با تحولات سرمایه‌داری وتأکید سرمایه‌داری تحول‌یافته بر برابری فرصتها برای مدتی بحث طبقه به حاشیه رانده شد که بحث دموکراسی و ظهور فرصت‌های برابر تجلی این موضوع بود بعد از رکود اقتصادی در سال 1930 باز بحث طبقاتی مطرح شد و مجدداً بوسیله جامعه‌شناسان ، ابعاد و پیامدهای آن مورد بررسی قرار گرفت . اولین مطالعات درآمریکا (Helen Lynds) بر نابرابری قدرت و اقتصاد و همچنین بررسی وضعیت برابری فرصت‌ها در جامعه آمریکا صحبت به میان آمد (Gordon, 1963 : 66).
مهم‌ترین کار در زمینه قشربندی اجتماعی که شبیه به کار Lynd بود کار وارنر با عنوان مطالعه شهریانکی‌ها، بر روی قشربندی اجتماعی در اجتماعات کوچک صورت گرفت. تجربه و بحرانهای اقتصادی مکرر ، عالمان اجتماعی زیادی را با واقعیات نابرابری طبقاتی مواجه کرد. افزایش مطالعات قشربندی اجتماعی در آمریکا بیشتر بر روی موضوعات نابرابری منزلت‌ها و شغلها تمرکز نمود.
تئوری‌های پارادایم تضادی غیرانتقادی گرایش به تأکید بر قدرت و حزب به عنوان بعد مهم و عمده قشربندی اجتماعی دارند . برای مثال، این تئوریها بر قدرت سیاسی یا قدرت و اقتدار بوروکراتیک رسمی شده (همانند وبر ) در تبیین ماهیت نابرابری و قشربندی اجتماعی در جوامع صنعتی تمرکز می‌کنند. تئوریهایی که در پارادایم تضادی ـ انتقادی هستند بر دیدگاه مارکس (از اقتصاد یا روابط دارایی) به طبقه به عنوان مهم‌ترین بُعد در شناخت جامعه گرایش دارند. می‌توانیم این استدلال را مطرح نمائیم که تئوری‌های مارکسیستی مدرن ادامه پذیرش دیدگاه پایه‌ای مارکس از قشربندی اجتماعی می‌باشد که در بخش مارکس توضیح داده شد. توجه اولیه نظریه‌پردازان مارکسیستی مدرن بر کاربردی کردن دیدگاه مارکس از جامعه، و همچنین تبیین تغییرات صنعتی (که از هنگام مارکس تغییراتی راتجربه کرده است ) . بود . مارکسیست‌های مدرن جهت استفاده از شیوه‌های جدید تحقیقات علم اجتماع در جهت اعتبار برخی از مفاهیم عمده مارکسیستی تلاش فراوانی صورت دادند در ابتدا به تغییرات جوامع صنعتی که مسایل آشکاری را برای نظریه مارکسیستی تولید کرده است توجه می‌کنیم. در این بین مسأله‌ای که به صورت جدی برای مارکسیست‌ها مطرح بود . عینیت انقلاب سوسیالیستی در بین ملل سرمایه‌داری پیشرفته است ، در واقع طبقه کارگری که در زمان مارکس به عنوان بوجودآورنده انقلاب در نظر گرفته می شد ، امروزه دیگر با آن شرایط دیده نمی‌شودو آگاهی طبقاتی خود را در فرآیند سرمایه‌داری پیشرفته از دست داده و انتقاد کمتری برای سرمایه‌داری دارد . . مسئله دیگر پیش‌بینی مارکس از بوجودآمدن سرمایه‌داری انحصاری و افزایش تسلط آن بود که با قدرت طبقه بالا در کنترل اقتصاد همراه می‌شد. گرچه سیستم‌های شبیه سرمایه‌داری انحصاری به طور واضحی رشد و توسعه یافت اما استدلالات فراوانی با برخی شواهد تجربی نشان می‌داد که تعریف طبقه بالا در معنی لغتی خود کم رنگ شده است طبقه بالای سابق با ترکیبی از خانواده‌های ثروتمند همراه مالکیت ابزار عمده تولید در جامعه وجود گسترده‌ای ندارد یا اگر هم وجود دارد این طبقه با آن تعریف قبلی قدرت کمتری دارد به علاوه ما باکاهش نسبی اشتغال طبقه سنتی کارگر درجوامع سرمایه‌داری صنعتی و ظهور طبقه میانه جدید (به گونه‌ای ویژه که می‌توانیم طبقه متوسط رو به بالا بنامیم) مواجه هستیم که در این زمینه پیش بینی مارکس واقع نشد (Wright, 1997).
گرچه در این میان نظریه‌پردازان استدلال کردند که نمی‌توان مارکس را مسئول شکست پیش‌بینی‌هایش دانست و اعلام ‌کردند که مارکس جهان را فرموله نکرده بلکه فقط گرایش‌های تاریخی را اعلام نموده است (Appelbaum , 1987a , 1987 b ، Wright , 1997).
به نظر بسیاری از مارکسیست‌ها مسایل ذکر شده مسئله‌ای جدی برای تئوری مارکس محسوب نمی‌شود (Kerbo, 2003) . طبقه میانه یا متوسط به صورت ساده‌ای به عنوان بخشی از طبقه کارگر تعریف می‌شوند گرچه خدمات نقش متفاوتی در سیستم سرمایه‌داری ایفا می‌کند اما دیدگاه چپ جدید معتقد بود (Anderson 1974). اخیراً بحث اینکه شغلهای طبقه متوسط دارای ویژگی‌های شغلی طبقه کارگراست مورد تردید می‌باشد و به قول سی‌رایت میلز بعضی از این شغلها با شرایط کار در طبقه کارگر و پایین هماهنگی ندارد اما می‌توان‌ در تبیین از چهارچوب مارکسیستی برای طبقه متوسط خارج نشد .
طبقه متوسط جدید معمولاً از نظر سیاسی محافظه‌کارند (میلز 1953). کارگران یقه سفید به طور عمومی دارای وضعیت بالاتری هستند همچنین بخاطر تعامل بیشتر با سرمایه‌داران و مدیرانشان گرایش دارند که بیشتر علایق خود را در راستای علایق سرمایه‌داران تعریف کنند . همچنین گسترش ساختار شغلی در جامعه تحرک اجتماعی بیشتری را تشویق می‌کند. بنابراین اتمیزه‌کردن طبقه کارگر، گسترش ساختار شغلی و امید به تحرک اجتماعی آگاهی طبقاتی را کاهش داده است . لذا امروزه بسیاری با مسئله کاربردی کردن دیدگاه مارکس علایق زیادی به تحقیق تجربی نشان می‌دهند که موفقیت‌هایی نیز در این زمینه بدست آورده‌اند. مؤثرترین این کوششها کارهای (1978a, 1978b, 1997 : Wright and Perrone 1977 : wright, 1982 : wright a
nd Martin 1987). می‌باشد.
در پی‌گیری ایده مارکس ، که طبقه را در روابط تولیدی تعریف می‌کرد (یعنی رابطه افراد با ابزار تولید) در مقابل تبیین ساده کارکردگرایان از سطوح جایگاه شغلی افراد وجود دارد. رایت به توسعه مدل طبقات پرداخت و 4 مدل طبقاتی را تعریف و تبیین نمود . رایت با این مدل چهارطبقه‌ای توانست سودمندی دیدگاه مارکس را از طبقه و تبیین برخی از مسایل پایه‌ای قشربندی اجتماعی نشان دهد.
در تعریف رایت از طبقه در ارتباط با سیستم تولید این دسته‌بندی 4 طبقه‌ای شامل سرمایه‌داران ، مدیران، کارگران و خرده برورژوا می‌شود. سرمایه‌داران، صاحبان ابزار تولید هستند (کارخانه‌ها، بانک‌ها و . . . ) که خریداران و کنترل‌کننده کار دیگران هستند. مدیران صرفاً کنترل کننده کار دیگران برای سرمایه‌داران و واسطه فروش کار به سرمایه داران محسوب می‌شوند (به مانند مدیران تعاونی ها و . . . ) . کارگران صرفاً کارشان را به سرمایه داران می‌فروشند در عین حال خرده بورژواها برخی از ابزار تولید کوچک را در وسعت بسیار کمی در اختیار دارند و تعداد کارگران کمی را به کار می‌گیرد و یا اصلاً بکار نمی‌گیرند (برای مثال مغازه‌های کوچک یا صاحبان فروشگاه‌ها و . . . ).
پرسش‌ رایت اینست که چگونه مفهوم مارکس از طبقه به فهم ما در این زمینه کمک می‌کند؟ اکثر تحقیقات تجربی قبلی در مورد قشربندی اجتماعی از دیدگاه کارکردگرایی انجام گرفته است. جایگاه طبقات یا چیزی که اخیراً به عنوان جایگاه منزلت شغلی از آن یاد می‌شود بوسیله کارکردگرایان مطرح شده که از آن به عنوان مهارت و رده‌های منزلتی در یک پیوستار از پایین‌ترین تا بالاترین دیده شده است. در بیان دیگر کارکردگرایان توجه چندانی به تقسیم طبقاتی ندارند و بیشتر در این زمینه با اتمیزه‌‌کردن جامعه رده‌بندی‌های بسیار ریزی ارایه می‌دهند به هر حال مطالعات قبلی کارکردگرایان مشکلات فراوان به دنبال داشت برای مثال تحقیقات روابط بسیار ساده‌ای را بین درجه‌های شغلی و درآمد نشان نمی‌دهد. مسئله دیگر اینست که سطوح آموزش نمی‌تواند درآمد خوبی را برای افراد پیش‌بینی کند . (1973 : Jencks, et al).
تحقیقات Wright در 1977 و رایت در (b1978 و 1997) نوعی گرایش به استفاده از مقوله‌های طبقه‌بندی مارکس را بوجود آورد. در یک نمونه‌گیری ملی از مردم شاغل ، تحقیقات رایت جایگاه طبقه (که در ابتدا در 4 مقوله جای داده بود) را نشان داد. در این زمینه تبیین بسیار خوبی براساس تفاوت در درآمدها بین مردم به عنوان دارایان سطوح آموزشی و منزلت شغلی بدست آمد این رده‌بندی شامل موارد ذیل بود . سرمایه‌داران بالاترین درآمدها را دارا بودند و در عین حال کنترل‌کننده درآمد برای سطوح مهارت شغلی، سن بوده و حتی حق تصدی مشاغل را تعریف می‌کردند . به عبارت دیگر وجود سرمایه‌داری در مقیاس بزرگ بدون درنظرگرفتن دیگر فاکتورها و عاملها مانند آموزش و مهارت شغلی درآمد فراوانی برای آنها به ارمغان می‌آورد (Aldrich and Weiss 1981).
یافته‌های دیگری نیزمبنی بر اینکه آموزش نمی‌تواند میانگین درآمدی بیشتر و بالاتر برای کارگران به ارمغان بیاورد ، وجود دارد. گرچه این آموزش بیشتر ، درآمد بیشتری برای طبقه مدیر به همراه دارد . در بررسی تجربی که بین مردم براساس طبقه‌ اجتماعی آنها انجام گرفته تفاوت زیادی از لحاظ درآمدی بین مردان و زنان سیاه و سفید در طبقات مشابه وجود ندارد که این قوه نشان‌دهنده جایگاه طبقاتی افراد و متناسب با آن کم‌رنگ شدن برخی تقسیم بندی‌ها مانند مرد ـ زن، سیاه وسفید است . رویهم‌رفته تفاوت درآمدی (مردان و سفیدها دارای درآمد بیشتر) ناشی از جایگاه اولیه طبقاتی آنها است . بدین معنی که زنان وسیاهان دارای میانگین درآمد کمتراند بخاطر اینکه آنها بطور متناسب اغلب نسبت به مردان سفید در طبقه ، کارگر محسوب می‌شوند (رایت ، b1978).
در مطالعه‌ای به وسیله رابینسون و کلی (1979) بر روی نمونه ملی مورد استفاده در ایالات متحده وانگلیس به نتایج مشابه رایت رسیدند. این محققان همچنین به الگوهای تحرک جداگانه‌ای براساس جایگاه طبقاتی و منزلت شغلی دست یافتند همچنین کسب جایگاه شغلی بالا طبقه سرمایه‌دار تولدیافته جایگاه سرمایه‌دار است و همچنین کسب جایگاه شغلی بالا، برای افرادی بیشتر مهیا است که از والدین با سطوح آموزشی بالا و جایگاه شغلی بالا برخوردار باشند.
تمام اینها بدین معنی است که رابطه فرد با سیستم تولید یا ابزار تولید تفاوتی را می‌تواند خلق کند که اکثر دانشمندان علوم اجتماعی در گذشته ، آنرا نادیده گرفته‌اند. به هرحال با توجه به شواهد نیز مدعی آن نخواهیم بود که جایگاه طبقاتی تعریف شده براساس الگوی مارکس همه‌چیز را درباره تحرک اجتماعی و دستاوردهای درآمدی به ما خواهد گفت ولی این نتیجه‌گیری که تئوری مارکس به تنهایی به ما همه چیز را درباره قشربندی نمی‌گوید به معنی نفی بحث طبقاتی مارکس نیست.
با توجه به مباحثات نظری در مطالعه قشربندی اجتماعی، ممکن است این سئوال پیش آید که چطور می‌توان طبقه را به گونه‌ای معنادار تعریف کرد . دنیس دانک (1964، 1959) پیرامون آنچه کــه او تعاریف رئالیست‌ها در مقابل نام گرایان از طبقه می‌نامید ، تلاش نمود نشان دهد که رئالیست‌ها بر مرزهای مشخص طبقاتی تأکید دارند و به این مسئله توجه می‌کنند که مردم خودشان را به عنوان عضوی از طبقه مشخص و در تعامل متقابل با دیگران عضو همان طبقه، تعریف می‌کنند (Kingston, 2000) .
برای نام‌گرایان
، این عقیده بود که عضو یک طبقه بودن بر فرصت‌های زندگی انسانها و دریافت پاداش‌ها تأثیر می‌گذارد این فرصت‌ها شامل سطوح آموزش، جایگاه شغلی و جایگاه قدرت بوروکراتیک می‌باشد . پس مردم در دسته‌بندی های طبقه‌ای براساس این ویژگی‌ها جای داده می‌شوند. خواه مردم به این وضعیت آگاه باشند یا نه . تفاوت‌هایی در تعریف ذهنی در مقابل از طبقه وجود دارد . در دیدگاه ذهنی بر این نکته باید توجه کرد که آیا طبقه برای مردمی که در طبقه جای دارند دارای معنی است ؟ در حالی که دیدگاه عینی به فرصت‌های زندگی و یا ویژگی‌های اقتصادی مردمی که در طبقه خاص جای دارند ، تأکید می‌کند.
برخی از نظریه پردازان از اصطلاح طبقه در جهت همگرایی دو نظریه استفاده می‌کنند زیرمجموعه‌های تعریف از طبقه در همگرایی دیدگاه عینی و ذهنی مؤثر می‌باشد . به طور مثال کسی که از مارکس و دارندررف، به جهت اشاره به طبقه درخود یا گروه‌های منافع پنهان یاد می‌کند با عینی‌‌گرایان می‌باشد و هنگامی که از اصطلاح طبقه برای خود و منافع گروهی آشکارصحبت‌می‌کند، طرف ذهنی می‌باشد.

مطلب مشابه :  منابع مقاله با موضوعtrauma، stage، survivor، story

ساختار شغلی :
به وسیله جایگاه افراد در ساختار شغلی ، به رابطه فرد با بازار می‌رسیم همچنان که وبر اشاره به طبقه اقتصادی دارد . (رده بندی طبقه اقتصادی وبر شباهت بسیاری با مالکیت مارکس از ابزار تولید دارد) به عبارت دیگر در ساختار شغلی مردم براساس سطح مهارت و گرایش به دریافت پاداش بیشتر (به مانند درآمد) با مهارت بالاتر رده‌بندی می‌شوند. بنابراین با ساختار شغلی ، ما برعاملهای عین طبقه و رده‌بندی استمراری تأکید می‌کنیم.
با این وجود سئوال اولیه هنوز باقی است : مفیدترین ابزار تعریف روابط یا تقسیمات دارایی که بدرد اهداف ما بخورد چیست؟ در پیروی از ایده اصلی باید طبقه را در متن ارتباط افراد با ابزار تولید در جامعه تعریف کرد (Erik s . Wright . Wright 1997 , Wright and : Wright 1978a).
1.سرمایه‌داران به عنوان کسانی که صاحبان ابزار تولید هستند .
2.مدیران به عنوان کسانی که برای سرمایه‌داران و کنترل کار دیگران کار می‌کنند.
3.کارگران به عنوان کسانی که به صورت ساده‌ای کارشان را به سرمایه‌داران می‌فروشند .
4. خرده بوروژوازی به عنوان کسانی که صاحب برخی ابزار تولید در مقیاس کوچک هستند وتعداد کمی کارگر را بکار گرفته‌اند، دسته‌بندی می‌شوند . با این تعریف رایت قادر بود اهمیت تفاوت درآمدها را بین دسته‌بندی طبقات و تأثیر متفاوت آموزش در دست یابی به درآمد بیشتر نشان دهد (مانند مدیران).
جدول 3. همگرایی ساختار شغلی، بوروکراتیک و روابط دارایی در مقوله‌بندی طبقات
دسته‌بندی طبقات
ساختار شغلی
اقتدار بوروکراتیک
روابط دارایی
طبقه بالا
بالا
بالا
مالک
طبقه متوسط
بالا تا میانه
ــ
غیرمالک
طبقه کارگر
میانه تا پایین
پایین
غیرمالک
طبقه پایین
پایین
پایین
غیرمالک

مطلب مشابه :  کارت امتیازی متوازن

6ـ1ـ2ـ بوردیو و جامعه شناسی
نگاه بوردیو به علم جامعه‌شناسی را به صورت رادیکالی می‌توان در جمله او با عنوان اینکه “جامعه ‌شناسی یک ورزش مبارزه است” (توسلی، 1383 : 2) دید. در این که بوردیو چنین وجهی به علم جامعه‌شناسی می‌دهد،‌می‌توان دریافت که جامعه‌شناسی علم بررسی و تحلیل چالشهای حوزه‌های اقتصادی ، اجتماعی،‌ قدرتی و فرهنگی در زندگی جامعه‌ای انسانهاست و به دنبال تغییر دنیا به سوی دست‌یابی به شرایط عادلانه‌تری در روابط

دیدگاهتان را بنویسید