نظریات مختلف درمورد نقش مذهب درمورد بهداشت روانی

نظریه پارگامنت[1]. پارگامنت از جمله پژوهشگرانی است که نظریه جامعی در زمینه مذهب در مقابله با عوامل فشارزا مطرح نموده است. به نظر وی مذهب از سه طریق می تواند در مقابله با فشارهای گوناگون روانی و محیطی موثر باشد که عبارتند از:

نخست آنکه مذهب می تواند به عنوان بخشی از فرآیند مقابله تلقی گردیده و بر نحوه ارزیابی خود از عامل تهدیدکننده و شدت آن اثر بگذارد. به عبارت دیگر مذهب ممکن است متغیرهای میانجی مانند محدودیت های شخصی و اجتماعی فرد و نیز چگونگی ادراک از منابع و رویدادهای فشارزا را تحت تاثیر قرار دهد.

دوم آنکه مذهب می تواند در فرآیند مقابله مداخله نماید. یعنی در تعریف مجدد از مشکل به گونه ای که قابل حل باشد کمک کند. از این رو مذهب به افراد کمک می کند تا خود را از نظر هیجانی حفظ کرده و در برخورد با موقعیت تنیدگی زا از طریق معناجویی و امیدوار ماندن تلاش نماید.

سوم آنکه مذهب می تواند نتایج و پیامدهای حاصل از عوامل فشارزا را تحت تاثیر قرار بدهد. بدین معنی که تفسیر افراد از نتایج مربوط به رویدادها و حوادث زندگی تحت تاثیر باورها و اعتقادات مذهبی قرار می گیرد.

مدل شناختی مذهب. والریت[2] و لاری[3] (1995) مدلی را ارائه دادند که اعتقادات مذهبی را به سیستم ایمنی-عصبی-روانی پیوند می دهد. این پژهشگران، دیدگاه روانی-اجتماعی را برای تصفیه رابطه بین مذهب و سلامت روان پیشنهاد می نمایند. آنها سلامتی را حالتی می دانند که دربرگیرنده مولفه هایی همچون عمر طولانی، شاد بودن، بهبودی بیماری های حاد و بازگشت به سلامت قبلی است. به عقیده آنها مذهب می تواند به عنوان یک سیستم اجتماعی و پیچیده، تاثیر زیادی روی رفتار و نگرش های مهم از جمله برنامه ریزی خانواده، کار، سیاست و چگونگی تفسیر رویدادهای روزانه داشته باشد. براساس این مدل، باورها و نگرش های مذهبی در مولفه های شناختی از جمله تفسیر وقایع؛ خوش بینی، بدبینی و طرز تفکر تاثیر گذاشته و این مولفه ها نیز به نوبه خود در روابط بین جسم و ذهن اثر دارد. سرانجام این تاثیر می تواند از طریق سیستم ایمنی-عصبی-روانی خود را در رفتارهایی نظیر رژیم غذایی و ورزش نشان داده و منجر به سلامتی، افزایش طول عمر و … گردد. (خدایاری، 1378)

نظریه الگوهای تحولی[4]

رویکرد الگوهای تحولی، تغییرات دینداری بین والدین و فرزندان را مرتبط با گزارهای دوران زندگی فرزندان می داند. در تحقیقات صورت گرفته درمورد تفاوت های سنی در دینداری افراد از این مدل استفاده شده است.

با افزایش سن در نوجوانان، آنها نگران توسعه هویت های منحصر به فرد خود در ارتباط با والدین شان هستند و سطح دینداری آنها کاهش می یابد. اما با ورود به آغاز جوانی و مواجه شدن با مسائل خانوادگی از جمله ازدواج و فرزندآوری مجدداً به موقعیت های مذهبی والدین شان بازگشت می کنند تا بتوانند ارزش های اصلی را در فرزندانشان بوجود آورند.

به همین ترتیب آلپورت[5](1950) درمورد دو گونه دینداری صحبت می کند. او معتقد است که بچه های کوچک تر تمایل دارند که متمرکز بر خود باشند و مذهب را راهی برای کسب آنچه که می خواهند می بینند و خداوند را به شکلی کاملاً محسوس درک می کنند. او معتقد است که بچه ها سپس به سوی بلوغ بیشتر و دریافت مفاهیم انتزاعی پیش می روند.

فلور[6](1981) که نظریه رشد ایمان خود را با استفاده از اصول پیاژه، اریکسون و کلبرگ ساخت، ایمان را به عنوان یک پدیده جهانی می دانست که می تواند در درون یا خارج از سنت های مذهبی بوجود آید. او رشد ایمان را به عنوان فرآیند شخصی و در عین حال هماهنگی با قواعد اخلاقی و حفظ روابط مثبت در یک جامعه کثرت گرا است. مراحل او متمرکز بر رشد فردی، پذیرش مسئولیت، ایجاد هویت و رشد شناختی و خود تنظیمی رفتاری است. در الگوی خودتنظیمی پایه، رشد معنوی و نه پیامد آن است.

وی معتقد است که در ابتدا مفاهیم مذهبی و ارزش ها از طریق خانواده و جامعه مورد تبادل نظر قرار می گیرند. اما سپس اشخاص با آغاز تفکر بطور مستقل معانی مذهبی را توسعه می بخشند که هماهنگ با تجارب زندگی شان است. چنین معانی مذهبی، خشکی خود را از دست می دهند و پیچیده تر و انحصاری تر از الگوهای معمول در جهان خواهند بود.

در ابتدا تصور از خدا یک سازه اجتماعی است و سپس به یک معنای شخصی واقعی تبدیل می شود. این مراحل بصورت پی در پی بود و تعداد کمی از افراد قادرند که به بالاترین مرحله یعنی ایمان جهانی دست یابند. در این مرحله افراد خود و دیگران را از یک دید ماورایی درک می کنند که منجر به احساس یگانگی و معنا گردد.

پاتوین لی[7] (1982) معتقدند که در ابتدای نوجوانی دینداری در نوجوانان حاصل اقتدار و فشار والدین است اما در اواخر نوجوانی از طریق دوجانبگی و همکاری والدین با نوجوانان، سیستم باورهای مذهبی برساخته می گردد. الگوهای تحولی به ما هشدار می دهند که انتظار شباهت زیاد بین دینداری والدین و فرزندان در طی سال های مختلف دوران نوجوانی نداشته باشیم. این الگوها پیش بینی کننده فاصله بین والدین و فرندان در اواخر نوجوانی هستند. اما در نهایت زمانی بچه ها بالغ شده و خودشان به ثبات بین نسل ها حاکم می شوند. این رویکرد اگرچه نسبت به تغییرات در اشخاص، به نقش والدینی حساس هستند اما نمی توانند پتانسیل تغییرات در فرآیند انتقال نسلی را نشان دهند. (گلاس[8]، 1986)

مطلب مشابه :  ما باید هشیار باشیم

رفتار منطقی

ساده ترین تعریفی که از رفتار می توان به دست داد این است که گفته شود رفتار یعنی عملی که از فرد سر می زند یا سخنی که بر زبان می آورد. اما در روانشناسی رفتاری این اصطلاح دقیق تر تعریف می شود:« هر فعالیتی که ارگانیزم انجام می دهد و بوسیله ارگانیزمی دیگر یا یک ابزار اندازه گیری قابل مشاهده یا اندازه گیری است.» (ریس[9]، 1978)

بطور کلی می توان رفتار منطقی را جزء دسته بندی رفتار بهنجار قرار داد. از سوی دیگر طبق دیدگاه رفتارگرایان برای اصلاح رفتار نابهنجار فرد باید شرایط مناسب یادگیری را فراهم آورد و از این راه به تغییر رفتارهای نابهنجار و جانشین ساختن آنها با رفتارهای بهنجار اقدام کرد. در واقع تصمیم گیری درباره اینکه رفتار، بهنجار است یا نابهنجار به شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند و نیز به تاثیری که بر خود شخص دارد وابسته است. بنابراین در راستای نظریه رفتار درمانی، رفتار غیر منطقی یا نابهنجار را می توان از رفتار انسان ها حذف کرده و رفتار منطقی یا بهنجار را جایگزین آن کرد.

در نگاه به رفتار انسان ها می تواند به دو شیوه عمل کرد. مورد اول با توجه به نظریه رفتار درمانی است که اعتقاد دارد انسان ها صرفاً محصول شرطی سازی اجتماعی- فرهنگی خود هستند. بر همین اساس رفتار، یک ویژگی غیر مستقل در نظر گرفته می شود که صرفاً از طریق محیط پیرامون خود شکل گرفته و منطقی یا غیر منطقی بودن آن تماماً به فضایی بستگی دارد که آن را ایجاد کرده است.

مورد دوم در برخورد با رفتار آدمی، دیدگاه شناختی – رفتاری الیس می باشد که معتقد است رفتارهای ما از عقاید و باورهایمان نشأت می گیرد. در واقع این درمان بر این فرض استوار است که شناخت ها، هیجان ها و رفتارها به نحو چشمگیری بر یکدیگر تاثیر داشته و رابطه علت و معلولی متقابل دارند. از نظر الیس، عمدتاً تکرار افکار غیر منطقی تلقین شده به خود نه توسط تکرار والدین، نگرش های کژکار درون ما زنده و جاری نگه می دارد. براساس این دیدگاه می توان اینگونه برداشت کرد که رفتارهای غیرمنطقی انسان عموماً از همین افکار و باورهای غیرمنطقی ناشی شده و تکرار آنها به یک الگوی ثابت در زندگی تبدیل می شود.

در نهایت اینکه رفتارهای منطقی جزء لاینفک یک زندگی سالم فردی و اجتماعی محسوب می شود. بروز رفتارهای غیر منطقی از جانب انسان ها موجب طرد آنها شده و به مرور دانه نفرت را در دل اطرافیان می کارد. «این نوع رفتار بسیار نادرست است زیرا که انسان موجودی است استدلال گر. پوچی و بیهودگی اعمال او هر چه که باشد وی در هر صورت می کوشد هدفی برای آنها تعیین کند.» (آرون، 1364)

درمان REBT فرضیه های اساسی خود را دارد که در آن دلایل اصلی عواطف سالم و ناسالم، مثبت و منفی عبارت است از عقاید و افکار غیر منطقی شما درمورد وقایع زندگی تان. به گفته دیگر، احساسات و رفتارهای شما به میزان زیادی نتیجه عقاید منطقی و غیر منطقی تان درباره یک اتفاق است.

از نظر الیس نگرانی موجود در اضطراب، افسردگی و خشم تقریباً همیشه از افکار غیر منطقی ناشی می شود. در عین حال که الیس قویاً بر نقش تفکر به عنوان پدیدآورنده اصلی عاطفه و رفتار تاکید دارد ولی بر این مساله نیز باور دارد که همه سه شکل تجارب انسانی (تفکر، رفتار، عاطفه) به طرز نزدیکی با یکدیگر مرتبط بوده و هیچ کدام از آنها بدون دوتای دیگر وجود نخواهد داشت.

اگر انسان ها در یک زمین لرزه گرفتار شوند و یا طی تغییرات هورمونی قوی دارای ناراحتی و نگرانی شوند، احتمالاً وقایع بیرونی و فرآیندهای فیزیکی شان به طرز شدیدی آنها را به سمت خلق افکار غیر منطقی سوق خواهد داد… این افکار نیز به نوبه خود به ایجاد احساساتی از قبیل افسردگی و یا حتی خشم کمک کرده و یا به آنها می افزاید. (برنارد، 2011، ص 22)

هنگامی که افراد فقط به بینش عقلانی دارند، اغلب به یک باور سطحی و موقتی دست یافته اند اما زمانی که به بینش عاطفی دست یابند به یک باور عمیق و مداوم خواهند رسید، به همین دلیل می توانند احساس بهتری داشته و به طرز مناسب تری رفتار کنند. الیس تاکید دارد که فقط از طریق کار و تمرین مداوم هم در زمان حال و هم در آینده است که می توان علیه باورهای غیر منطقی خود فکر، احساس و عمل کرد. (برنارد، 2011، ص 34)

رابطه ی میان میزان عمل به باورهای دینی با میزان سازگاری

همان گونه که آمد، سازگاری به فرایندی اطلاق می شود که طی آن شخص برای رفع نیازها و احتیاجات زیستی، روانشناختی و اجتماعی خود، با محیط پیرامون به توافق و هماهنگی رسیده است. آراء و نظراتی که بدان ها اشاره شد بر این نکته تاکید می کنند که عوامل متعددی بر سازگاری اثر می گذارند و میزان سازگاری انسان را با محیط خود افزایش و یا کاهش می دهد. سازگاری با محیط علاوه بر این که تنگناهای زندگی و حتی به خطر افتادن بقا را کاهش می دهد، با سلامت روان آدمی رابطه ی مستقیم دارد. بدین معنا که افرادی که با محیط خود سازگارند در نسبت با کسانی که ناسازگارند، از روان سالم تری برخوردارند. انسان ناسازگار در پریشانی و درماندگی دست و پا می زند و میزان رضایتش از شرایط زندگی و اجتماعی که در آن زندگی می کند کم است. از این رو ترس و نومیدی و اضطراب، سلامت روانیش را با خطر مواجه می کند.

مطلب مشابه :  خلاقیت خود را کاملا علمی تقویت کنید

باورهای دینی و عمل به آنها مستقیم و غیر مستقیم، بر سازگاری افراد با محیط اجتماعی و زندگی (محیط بیرونی) و حتی سازگاری با خویشتن و محیط درونی اثر می گذارد. عمل به باورهای دینی (عبادات) به ویژه اعمالی که به نحو جمعی و در قالب مناسک و شعایر جمعی برگزار می شود، به شکل گیری هویت اجتماعی و احساس تعلق به جمع کمک می کند. احساس تعلق و دریافت حمایت های عاطفی از سوی کسانی که شبیه به هم زندگی می کنند و دارای هویت مشترک هستند، تسهیل در روابط با سایرین و سازگاری با محیط منتهی گردد. پیوند جویی که از طریق شرکت در اعمال اجتماعی مذهبی به دست می آید از جهات مختلف به ادغام میان فردی و مقبولیت اجتماعی می انجامد. عمل جمعی باورهای دینی در شکل مناسک، اشتراک اجتماعی و وحدت میان افراد را افزایش می دهد. “به نظر دورکیم، همین مناسک است که احساسات مذهبی را ایجاد، تقویت و تجدید می کند و حس وابستگی به یک قدرت خارجی روحانی و اخلاقی را که در واقع همان جامعه است، تشدید می نماید. همین مناسک و ماهیت جمعی چنین گردهمایی ها است که این همه شور و شوق بر می انگیزاند….. بدین سان مناسک، همبستگی و انسجام اجتماعی را ایجاد و حفظ می گند.”( همیلتون،ترجمهثلاثی،1377)

از آن جا که ما انسان ها نمی توانیم بدون دیگران به سر می بریم. بودن و زایش ما مرهون ارتباط و وابستگی متقابل است و در سراسر زندگی خود ناگزیریم که با دیگران در پیوند و رابط متقابل باشیم. بنابر این حضور در اعمال جمعی دینی شیوه ای مناسب و موثر در پیوند با جامعه تلقی می شود. شرکت فرد در مناسک جمعی و عمل به باورهای دینی خود سبب می گردد که روحیه ی احساس تعلق به اجتماع و هم سرنوشتی با کسانی که با آنها در یک محیط جغرافیایی زندگی می کند، پرورش یابد. همین احساس تعلق و خویشاوندی دینی با سایرین نیز در نهایت به سازگاری و هماهنگی با آنها منجر می گردد. عمل به باورهای دینی، سبب جذب احترام و حمایت از سوی کسانی می شود که با آنها باورهای مشترکی دارد. بنابراین حس مشترک و خوشایند آشنایی با دیگران، حمایت ها و همدلی های اجتماعی ناشی از عمل جمعی دینی به سلامت و آرامش روانی فرد یاری می رساند و در هماهنگی فرد با دیگران نقش موثری را بازی می کند. به گفته ی لامزون[10] و ویلسون[11] دین ابزاری قدرتمند است که مردم از طریق آن در قبیله ذوب می گردند و به لحاظ روانی نیرومند می شوند. کارکرد ارتباطی دین باعث شده است تا کسانی دین را در وهله ی اول، نه امری ایدئولوژیک بلکه امری ارتباطی و میان فردی تلقی نمایند(اسپیلکا، ترجمه دهقانی، 1390) و بر نقش سازگاری فرد با جامعه تاکید کنند. از این رو بخش بزرگی از نیازهای عاطفی خود را در همین اجتماعات سامان بخشد.

نه تنها عمل به باورهای دینی و بالاخص عمل مشترک و جمعی که در صورت مناسک ظاهر می شود ارتباط با دیگران را آسان تر کرده و آثار مثبت زیستن سازگارانه با دیگران را افزایش می دهد، بلکه عمل به باورهای دینی (تقیدات مذهبی) می تواند آدمی را نیز با خویشتن سازگارتر نماید. باورهای دینی و عمل به آنها، سبب ایجاد و تقویت تعلق اجتماعی می گردد، هم چنین سبب پیوندی گسترده میان آدمی و خالق او و پیوند میان عالم فیزیک و متافیزیک می شود. همان گونه که شخص مومن در حضور جمع مومنان و مناسک دینی، به احساس خوش آشنایی و محیط مانوس و مشترک می رسد، همان گونه نیز با عمل به عبادات و شرکت در مراسم جمعی، خود را در این عالم آشنا می یابد. دین و باورهای دینی، احساس منفی ناامن بودن این جهان و حس تنها ماندن و غریب بودن در این عالم را می زداید. از این رو سازگاری عاطفی را تقویت می کند.

دین و عمل به باورهای دینی احساس غریبگی در این جهان را  کاهش می دهد وعملا پیوند با کائنات و حس سازگاری با هستی را در آدمی تقویت می کند.  همین حس پیوندجویی با هستی و خالق، سبب می شود دست های حمایتگر اما ناپیدای خدا را در سرنوشت خود ببیند و در نتیجه، با وضع خود و شرایطی که در آن زندگی می کند آشتی نماید. آشتی با خود، سبب رضایت از زندگی می گردد و در نهایت به آسایش و آرامش خاطر می رسد. در هنگام مشقات و سختی ها، خود را تنها نمی بیند بلکه با پناه بردن به قدرت مطلق که در صورت اعمال عبادی ظاهر می شود، احساس می کند در جایی امن و آرام قرار دارد. همین آرامش خاطر به سلامت روانی فرد کمک می کند و او را در سازگاری دورنی اش یاری می رساند. این همان چیزی است که “منِهِن”[12]، آن را “طلب اقتدار” می نامد. منِهِن معتقد است طلب اقتدار یکی از نیازهای بارز و اساسی آدمی است. طلب اقتدار در واقع یافتن مرجع مقتدری است که فرد را در رویدادهای سخت و دشوار حمایت نماید و از او پشتیبانی کند. عمل به باورهای دینی، فرد را عملا در نار مرجع مقدر می نشاند و از این رو احساس حمایت و پشتیبانی از سوی آن مرجع به بهداشت روانی کمک می کند. در نتیجه فرصت سازگاری بیش تری برای او فراهم می آید.

[1]. Pargament

[2]. Valerit

[3]. Larry

[4]. Developmenatl Pattern

[5]. Allport

[6]. Flowr

[7]. Patwin Li

[8]. Glass

[9]. Reese

[10]. Lamzon

[11]. Wilson

[12]. Menhen