بررسی اثربخشی الگوی درمانی کاهش استرس براساس ذهن آگاهی (MBSR) در کاهش نگرانی بیمارگونه- قسمت ۶

۳- مدل فرا شناختی نگرانی
دیوی و ولز، ۲۰۰۶) بر تمایز میان نگرانی و تفاسیر منفی از نگرانی، استوار است (دیوی و ولز، ۲۰۰۶). باید توجه داشت که کاربرد درمان فراشناختی در مورد اختلال اضطراب فراگیر، مبنایی برای درک نحوه ی مفهوم سازی و درمان فرایندهای نگرانی کنترل ناپذیر در طیف گسترده ای از اختلال ها، فراهم سازد. براساس این مدل افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، معمولا از نگرانی به عنوان وسیله ای برای پیش بینی مسایل آتی و تولید روش های مقابله ای، استفاده می کنند. معمولا نگرانی به عنوان نوعی راهبرد مقابله ای، در پاسخ به یک فکر منفی مزاحم فعال می شود (ولز، ۱۳۸۸).
این فرایند الزاما مشکل ساز نیست، چون تا وقتی که فرد بر این باور است که نگرانی اش مفید است و جلوی خطر را می گیرد، ممکن است “نگران خوشحال[۱۴۶]” باشد. نگرانی های عمومی در مورد رویدادهای خارجی و نگرانی های اجتماعی و سلامت جسمی در پاسخ به عوامل برانگیزاننده، “نگرانی نوع ۱[۱۴۷]” خوانده می شود. استفاده از نگرانی به عنوان راهبرد مقابله ای، به باورهای فراشناختی مثبت درباره ی نگرانی که اکثر افراد تا حدودی دارند، مربوط می شود. این نوع باورها، شامل باورهایی مانند “نگرانی به من کمک می کند تا از مشکلات اجتناب کنم” ، “نگرانی به من کمک می کند تا برای برخورد با مسایل آماده باشم” و.. است (ولز، ۱۳۸۸).
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
با این حال اختلال اضطراب فراگیر زمانی به وجود می آید که باورهای منفی درباره ی نگرانی در
فرد فعال می شوند. دو نوع باور منفی، مهم هستند: باورهای منفی درباره ی کنترل ناپذیری نگرانی و باورهای منفی درباره ی پیامدهای آسیب زا یا مخاطره آمیز نگرانی (ولز، ۱۳۸۸).
باورهای منفی درباره ی پیامدهای نگرانی، شامل باورهایی هستند مبنی بر این که نگرانی می تواند به پیامدهای ناگوار جسمی (مانند حمله قلبی) ، روان شناختی (مانند فروپاشی روانی) یا اجتماعی (مانند طرد شدن از سوی دیگران) منجر شود (ولز، ۱۳۸۸). از این دیدگاه بیماران مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر در یک حالت ناهماهنگی شناختی (همراهی باورهای مثبت و منفی درباره نگرانی) قرار دارند (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵). هنگامی که باورهای فراشناختی منفی فعال می شوند فرد به ارزیابی منفی نگرانی می پردازد؛ یعنی دچار نگرانی درباره ی نگرانی می شود و همین امر موجب افزایش اضطراب و احساس ناتوانی در مقابله می شود.
نگرانی درباره نگرانی، نمونه ای از ارزیابی فراشناختی است. این فرایند “فرانگرانی[۱۴۸]” یا “نگرانی نوع ۲” خوانده می شود که به ارزیابی منفی نگرانی و علایم مرتبط با آن دلالت می کند. نمونه هایی از فرانگرانی عبارتند از: “کنترل خودم را از دست می دهم” ، “دارم دیوانه می شوم” و… (ولز، ۱۳۸۸).
در واقع هنگامی نگرانی بهنجار به نابهنجار تبدیل می شود که فرانگرانی پدیدار شود. ولز (۱۹۹۵؛ به نقل از کلارک و فربورن، ۱۳۸۵) مطرح می سازد که وجه تمایز مربوط به نگرانی های اختلال اضطراب فراگیر و نگرانی های بهنجار، رویداد شایع تر فرانگرانی است. در نتیجه مبتلایان به اختلال اضطراب فراگیر آمادگی این را دارند که درگیر نگرانی به مثابه یک راهبرد سازگاری شوند و هنگامی که این اتفاق افتاد، ترس های مربوط به فرایند نگرانی در آن ها فعال می شود.
بهترین راهبرد، تلاش برای اجتناب از نیاز به نگرانی است (مثلا از راه اجتناب از موقعیت های اضطراب برانگیز). با این وجود، چون چنین چیزی به دلیل دامنه وسیعی از برانگیزان های احتمالی، غالبا ممکن نیست، افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر برای غلبه بر نیاز به نگرانی، از رفتارهای مقابله ای و راهبردهای کنترل فکر استفاده می کنند (کلارک و فربورن، ۱۳۸۵).
رفتارهای مقابله ای، شامل اطمینان جویی، اجتناب، جست و جوی اطلاعات، توجه برگردانی، استفاده از سیگار یا الکل و … است. این رفتارها موجب تداوم ارزیابی ها و باورهای منفی درباره نگرانی می شوند، برای این که با سپردن کنترل به دست عوامل خارجی، فرایند خودگردانی را مختل می کنند. هر چند ممکن است این راهبردها نگرانی را متوقف کنند ولی فرد را از پی بردن به این حقیقت که فرایندهای درونی می توانند موجب تداوم فرایند نگرانی شوند، باز می دارند. هم چنین این راهبردها، فرد را از کشف این واقعیت که حتی اگر نگرانی تداوم یابد، باز موجب پیامدهای منفی مانند حمله ی قلبی نخواهد شد، نیز باز می دارد (ولز، ۱۳۸۸).
عکس مرتبط با سیگار
فرایند دیگر در مدل فراشناختی نگرانی، استفاده ی فرد از راهبردهای کنترل فکر است. استفاده ی غیر مفید از راهبردهای کنترل فکر اغلب شامل فرونشانی و سرکوب برانگیزاننده های نگرانی و ناتوانی در رها شدن از فرایند نگرانی به هنگام فعال شدن آن است. فرونشانی به تلاش برای فکر نکردن در مورد افکاری که ممکن است نگرانی را برانگیزاند، اطلاق می شود. متاسفانه فرونشانی کاملا موثر نیست و شکست آن می تواند باورهای فرد در مورد از دست دادن کنترل را تقویت نموده و یا موجب افزایش اهمیت برانگیزان های افکار منفی شود.
دومین فرایند مهم، ناتوانی فرد در درگیر نشدن در فرایند نگرانی به هنگام فعال شدن آن است. این ناتوانی به صورت تفکر مداوم درباره ی نگرانی به منظور مقابله با آن یا تلاش برای اطمینان دادن به خود از طریق خودگویی، آشکار می شود. این کار نوعی فعالیت مفهومی مداوم است که در آن فرد قادر به متوقف کردن فرایند مقابله دائمی خود نیست. چندین عامل در این ناتوانی نقش دارند. برای مثال اغلب فرد براین باور است که نگران نبودن برابر با عدم تلاش برای مقابله است (برای این که نگرانی یک راهبرد مقابله ای مهم است) یا فرد با این تصور که مشکل غیرقابل کنترل است (برای مثال، نگران بودن بخشی از شخصیت من است)، از کنترل خود، آگاهی ندارد. اغلب فرد تجربه ی شخصی محدودی درمورد خودکنترلی فرایند نگرانی دارد که می تواند باور او درباره ی کنترل ناپذیری آن را به چالش بکشد (ولز، ۱۳۸۸).
۲-۱-۹- رویکردهای درمانی نگرانی بیمارگونه
همان گونه که در مبحث مربوط به کارکرد نگرانی اشاره شد، این مولفه در رویکردهای مختلف با هدف افزایش میزان تسلط فرد بر شرایط موجود، کاهش تنش و اضطراب و به عنوان راهبرد مقابله ای به کار گرفته شده است. با این وجود استفاده ی مفرط از نگرانی، نه تنها منجر به بهبود شرایط موجود نمی شود، بلکه خود موجب آشفتگی بیش تر و دامن زدن به این شرایط تنش زا می شود.
منین و همکاران اظهار داشته اند که نگرانی به عنوان یک رفتار عادتی، به منظور کاهش آشفتگی های هیجانی در میان افرادی که تنیده و آشفته هستند، درک پایینی از پاسخ های هیجانی خویش دارند و لذا به گونه ای منفی به آن ها واکنش نشان می دهند و در کنترل این پاسخ های هیجانی دچار مشکل هستند، به کار برده می شود (منین و همکاران، ۲۰۰۵؛ بائر، ۲۰۰۶).
مطابق با مطالب ذکر شده در قسمت پیشین، پژوهش ها نشان می دهند که افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر، هیجانات و نگرانی هایشان را به صورت تهدیدگونه و ناخوشایند تجربه می کنند (منین و همکاران، ۲۰۰۵؛ رومر، سالترز[۱۴۹]، رافا[۱۵۰]و اورسیلو، ۲۰۰۵؛ ولز و کارتر[۱۵۱]، ۱۹۹۹؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶). این نحوه ی واکنش نسبت به تجارب درونی، منجر به برانگیختن تلاش هایی جهت اجتناب از این وقایع می شود، اجتنابی که خود به گونه ای متناقض، میزان آشفتگی را افزایش داده (هایز[۱۵۲]، ویلسون[۱۵۳]، گیفورد[۱۵۴]، فولت[۱۵۵] و استروسال[۱۵۶]، ۱۹۹۶؛ وگنر[۱۵۷]، ۱۹۹۴؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶) و وضوح تجربه هیجانی را کاهش می دهد. این عملکرد اجتنابی نگرانی همزمان با ارائه ی ساختار اجتناب تجربی توسط هایز و همکاران (۱۹۹۱؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶) اتفاق افتاد. براساس این مدل، نگرانی در کوتاه مدت آشفتگی تجارب درونی را کاهش می دهد اما احتمالا در طول زمان با دخالت در پردازش هیجانی و نیز بازداری از بازشناسی اطلاعات انطباقی به دست آمده از طریق حالات هیجانی، باعث استمرار این آشفتگی می شود (رومر و اورسیلو،۲۰۰۲؛ به نقل از بائر، ۲۰۰۶).
تاکنون روش های درمانی متعددی برای درمان نگرانی و اختلال اضطراب فراگیر ایجاد شده است که از جمله ی این روش ها، می توان به “شناخت درمانی و به کارگیری آرام سازی”، “درمان شناختی رفتاری که عدم تحمل بلاتکلیفی را هدف قرار می دهد”، “درمان فراشناختی” و “درمان های دارویی” اشاره داشت.
ما اکنون در “موج سوم” مداخلات رفتار درمانی هستیم (هایز، فولت و لینهان، ۲۰۰۴؛ به نقل از دیدونا[۱۵۸]، ۲۰۰۹). اولین موج متمرکز بر محرک و پاسخ در شرطی سازی کلاسیک و عامل بود. موج دوم، موج درمان شناختی رفتاری بود که بر تغییر در محتوای افکار کار می کرد تا به این طریق در نحوه ی احساس و هیجانات افراد تغییر ایجاد کند. موج سوم دربردارنده ی درمان های ذهن آگاهی و مبتنی بر پذیرش است (دیدونا، ۲۰۰۹).
اگر اجتناب تجربی، مشکل اساسی در اختلال اضطراب فراگیر و به طور خاص، نگرانی باشد، پس بنابراین پذیرش تجربی که در طی تمارین ذهن آگاهی ایجاد می شود، می تواند راه حل مناسبی باشد. تاکید بر عملکرد هیجان ها (یعنی سودمندی آن ها در ارائه ی اطلاعاتی در خصوص خود و محیط اطرافمان، ارتباط با سایر افراد و غنی ساختن زندگی مان) همراه با تمرکز توجه بر حالات درونی و پذیرش مهربانانه آن؛ در حالی که به طور همزمان از این مساله آگاهیم که این حالات گذرا است و از احساس فرد از خویشتن خویش مجزا است، می تواند این پاسخ های آسیب زا به تجارب درونی را خنثی سازد (بائر، ۲۰۰۶).
پیشرفت های اخیر در حوزه ی فهم نگرانی و اختلال GAD، بر سودمندی بالقوه ی عناصر ذهن اگاهی در درمان آن ها اشاره دارند. در واقع این امکان وجود دارد که تمرین های ذهن آگاهی در افراد مبتلا به GAD موثر باشد زیرا آگاهی از نشانه های درونی و بیرونی را در لحظه ی حال گسترش داده و امکان وضوح و انطباق منعطفانه ای را فراهم می کند (بائر، ۲۰۰۶).
۲-۱-۱۰- معانی اولیه ذهن آگاهی
ذهن اگاهی از متون باستانی اقتباس شده است و به طور نظام دارتر در بودیسم بیان شده و مورد تاکید قرار گرفته است – سنتی باستانی که حداقل ۲۵۵۰ سال قدمت دارد (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱). این واژه ترجمه انگلیسی از واژه پالی: “ساتی”[۱۵۹] است که اشاره بر “آگاهی، توجه و یادآوری” دارد (پالی زبانی است که آموزه های بودا برطبق آن نگاشته شده است). اولین ترجمه ی ساتی به صورت ذهن آگاهی، به سال ۱۹۲۱ بر می گردد (دیدونا، ۲۰۰۹).
در سنت بودایی این روش جزء اصلی مسیری است که در راه رسیدن به درک منشا رنج ها و پایان دادن به آن ها باید طی شود (کرین[۱۶۰]، ۲۰۰۹). ذهن اگاهی در آیین بودا تحت عنوان توجه محض یا ثبت غیر استدلالی رویدادها بدون واکنش یا ارزیابی ذهنی، تعریف شده است. ذهن آگاهی به فرایند توجه مداوم تمرکز دارد تا محتوایی که بدان توجه می شود ( آذرگون و همکاران، ۱۳۸۸). به عبارتی دیگر، هدف ذهن آگاهی در متون قدیمی، کاهش رنج های غیر ضروری است و این هدف از طریق ایجاد بینش نسبت به طرز کار ذهن و ماهیت فناپذیر جهان میسر می شود (دیدونا، ۲۰۰۹).
همان گونه که ذکر شد، سه مولفه ی ذهن آگاهی در متون باستان؛ آگاهی، توجه و یادآوری است. البته باید توجه داشت که تعریفی که از ذهن آگاهی ارائه شد، برای به کارگیری در حوزه ی روان درمانی تا حدودی تغییر پیدا کرده است و در حال حاضر در بردارنده ی دامنه ی وسیعی از عقاید و تمرین ها است (دیدونا، ۲۰۰۹).
“آگاهی اساسا با ارزش است و “توجه” که همان آگاهی متمرکز است نیز، عنصری ارزش مندتر است. تنها با آگاه شدن از آنچه که درون و اطراف ما رخ می دهد می توانیم خود را از اشتغالات ذهنی و مشکلات هیجانی رها سازیم. با جهت دهی دوباره توجه به جای تلاش برای کنترل یا سرکوب افکار و هیجانات شدید، می توانیم احساس خود را کنترل کنیم (دیدونا، ۲۰۰۹)
“یاد آوری” جنبه دیگری از ذهن آگاهی است. یادآوری مرور رویداد های گذشته نیست، بلکه به
خاطر داشتن به منظور آگاه بودن و تأکید بر اهمیت این هدف در تمارین ذهن آگاهی است. در هر لحظه ما به خود یاد آوری می کنیم” به خاطر داشته باش- آگاه باش” (دیدونا، ۲۰۰۹).
از طریق ذهن آگاهی، ما “راه های هوشمندانه” ای را ایجاد می کنیم که ذهن را کنترل می کند (بیک هو[۱۶۱]، ۲۰۰۷؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹). این توانایی به ما کمک می کند تا دریابیم که چه زمانی نیاز است تا سایر ظرفیت های ذهنی – مثل گوش به زنگی، تمرکز، شفقت و تلاش – را پرورش دهیم تا به طور ماهرانه ای در کاهش رنج و درد از آن ها بهره گیریم. برای مثال اگر در طی مراقبه، خود – انتقادگر شدیم، لازم است که میزان شفقت را افزایش دهیم؛ اگر احساس تنبلی و بی حوصلگی کنیم، لازم است که در پی تلاش برای افزایش انرژی در ذهن و بدن باشیم.
ذهن آگاهی خود به تنهایی برای رسیدن به لذت و شادی کافی نیست، بلکه این مهارت شالوده ی محکمی برای سایر عوامل ضروری فراهم می سازد (راپگای[۱۶۲] و بیستریسکی[۱۶۳]، ۲۰۰۷؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹). در ادبیات پژوهشی کلاسیک، ذهن آگاهی معمولا به عنوان یک “عملکرد” در نظر گرفته می شود تا این که خود، به عنوان هدف تلقی شود و سرانجام ذهن آگاهی به عنوان بخشی از یک طرح درنظر گرفته شده است که هدف آن از بین بردن عادات ذهنی مسبب در احساس ناخوشایندی مثل هیجانات ناراحت کننده ی خشم، حسادت یا حرص و طمع و یا رفتارهایی است که از طریق آن به خود و سایرین آسیب می رسانیم (دیدونا، ۲۰۰۹).
تمرکز کنونی بر هوشیاری آگاهانه در روان درمانی، یک راهبرد اصلاحی بر جریان های درمانی معاصر است. بسیاری از درمان گران خوش باور، پیش از آن که زمان آن فرا برسد، بر مشکل بیمار متمرکز می شوند و ناآگاهانه مفاهیم پذیرش و درک خویشتن را کنار می گذارند. موارد مطرح شده در درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی، اول آگاهی و پذیرش و سپس در گام دوم، ایجاد تغییر است (دیدونا، ۲۰۰۹).
۲-۱-۱۱- ورود ذهن آگاهی به حیطه ی روان درمانی
همان طور که ذهن آگاهی از ریشه های اولیه ی خود فاصله می گرفت و با روان درمانی غرب منطبق می شد، معانی آن نیز گسترده تر شد (دیدونا، ۲۰۰۹). چندی از محققان (به عنوان مثال کمبرز[۱۶۴] و همکاران، ۲۰۰۹؛ راش[۱۶۵]، ۲۰۰۷؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) معتقدند که به منظور درک کامل تری از نقش بالقوه ی ذهن آگاهی در سلامت روان، مهم است که درک درستی از تفاوت مفهوم ذهن آگاهی در بودیسم و روان درمانی غرب، به دست آوریم. مسلما مفهوم ذهن آگاهی در بودیسم و غرب حداقل در سه سطح تفاوت دارند : بافتار، فرایند و محتوا.
در سطح بافتاری، ذهن آگاهی در سنت بودیسم به عنوان یکی از مجموعه عوامل به هم پیوسته ای از تمرین ها در نظر گرفته می شود که برای رسیدن به رهایی از رنج، وضعیت نهایی یا هدف نهایی تعیین شده برای ریاضت کشان در این سنت، لازم است. بر این اساس نیاز است که ذهن آگاهی در کنار سایر تمرین های معنوی مثل پیروی از سبک زندگی اخلاقی، ترویج شود تا فرد به سمت هدف آزادی حرکت کند. از سوی دیگر عموما مفهوم غربی ذهن آگاهی، مستقل از هر نوع محدوده ی خاص فلسفی، قوانین اخلاقی یا نظامی از تمرین ها است (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).
در سطح فرایند، در بافت بودیسم ذهن آگاهی به صورت تامل روی جنبه های اصلی آموزه های بودیسم مثل ناپایداری، غیرخودبودن و رنج بردن تمرین شده است. به عنوان مثال ساتی پاتاناسانا (اساس مباحثه ی ذهن آگاهی)، یکی از مباحث کلیدی بودیسم در ذهن آگاهی است که توسط بودا به این صورت معرفی می شود: فرد در حالی که ماهیت ناپایدار اشیا را مشاهده می کند، ذهن آگاهی را از عملکرد بدنش، حواس و احساساتش، آگاهی و محتوای آگاهی حفظ می کند. به طور کلی، تمرین های غربی نسبت به آموزه های سنتی بودیسم کم تر به غیرخودبودن و ناپایداری تاکید دارند (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).
در نهایت در سطح محتوا و در رابطه با موارد بالا، در آموزه های اولیه ی بودیسم، ذهن آگاهی به
طورخاص به آگاهی درون گرایانه نسبت به فرایند و تجارب روان شناختی و فیزیکی اشاره دارد. این برخلاف مفهوم غربی خاص ذهن آگاهی است که ذهن آگاهی را به صورت شکلی از آگاهی می داند که شامل تمام اشکال موضوع در تجارب درونی و بیرونی از جمله ویژگی های حسی اشیاء خارجی، مثل دیدن و بوییدن است. این گفته بدان معنی نیست که موضوعات حسی خارجی در نهایت بخشی از تجربه ی درونی را شکل می دهند بلکه در آموزه های بودیسم، اساسا ذهن آگاهی شامل مشاهده ی ادراک فرد و واکنش هایش به سوی موضوعات حسی است تا تمرکز بر ویژگی های حسی خود اشیاء (کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).
ادغام ذهن آگاهی در پزشکی و روان شناسی غرب را می توان در رشد ذن بودیسم در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در امریکا و تا حدودی از طریق نوشته های اولیه هم چون “ذن در هنر تیراندازی” (هریجال[۱۶۶]، ۱۹۵۳؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱)، “جهان ذن: جنگ غربی- شرقی”(راس[۱۶۷]، ۱۹۶۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و “روش ذن” (هریجال، هال[۱۶۸] و تازند[۱۶۹]، ۱۹۶۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) دنبال کرد.
در اوایل دهه ۱۹۶۰، علاقه در کاربرد تکنیک های مراقبه در روان درمانی آغاز شد و در میان متخصصان به ویژه روان تحلیل گران (به عنوان مثال ملاحظه کنید باس[۱۷۰]، ۱۹۶۵؛ فین گارتی[۱۷۱]، ۱۹۶۳؛ سوزوکی[۱۷۲]، فروم[۱۷۳] و دی مارتینو[۱۷۴]، ۱۹۶۰؛ واتز[۱۷۵]، ۱۹۶۱؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) رشد کرد.
در سرتاسر دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، علاقه ی رو به رشدی در روان شناسی تجربی در خصوص بررسی معانی مختلف آگاهی بسط یافته و گسترش مرزهای آگاهی از جمله مراقبه وجود داشت. مطالعات اولیه EEG بر مراقبه نشان داد که افرادی که مراقبه می کنند، فعالیت مداوم آلفا همراه با کاهش آرام در میزان متابولیسم (آناند[۱۷۶]، شینا[۱۷۷] و سینگ[۱۷۸]، ۱۹۶۱؛ باگچی[۱۷۹] و ونگر[۱۸۰]، ۱۹۵۷؛ والاک[۱۸۱]، ۱۹۷۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و هم چنین افزایش امواج تتا را نشان می دهند که منعکس کننده ی حالات برانگیختگی کم تر در خواب است (کاساماستو[۱۸۲] و هیرای[۱۸۳]، ۱۹۶۶؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).
در آغاز دهه ی ۱۹۷۰، موجی از علاقه به بررسی و پژوهش در مراقبه متعالی (TM) ایجاد شد. مراقبه ی متعالی فرمی از تکنیک مراقبه ی متمرکز است که توسط ماهاریشی ماهش یوگی[۱۸۴] مشهور شد (والاک، ۱۹۷۰؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱). مشخص شده که تمرین مراقبه ی متعالی با کاهش در شاخص های برانگیختگی فیزیولوژیکی هم چون مصرف اکسیژن، حذف دی اکسیدکربن و میزان تنفس مرتبط است (بنسون[۱۸۵]، روزیز[۱۸۶]، مارزتا[۱۸۷]و کلمچاک[۱۸۸]، ۱۹۷۴؛ والاک، ۱۹۷۰؛ والاک، بنسون و ویلسون[۱۸۹]، ۱۹۷۱؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱). با وجود این واقعیت که پژوهش روی مراقبه ی ذهن آگاهی پیش از این، در دهه ی ۱۹۶۰ آغاز شده بود اما تا اواخر دهه ی ۱۹۷۰، مراقبه ی ذهن آگاهی به عنوان شیوه ی مداخله در افزایش بهزیستی روان شناختی مورد بررسی قرار نگرفته بود.
کاربرد مراقبه ی ذهن آگاهی به عنوان شکلی از مداخله ی رفتاری برای مشکلات بالینی، با کارهای جان کابات زین آغاز شد که کاربرد مراقبه ی ذهن آگاهی را در درمان بیماران مبتلا به درد مزمن کشف کرد (کابات زین، ۱۹۸۲؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و آن مداخله اکنون به عنوان کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی (MBSR) شناخته می شود.
با استقرار الگوی کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی ، چندین مداخله ی دیگر نیز با به کارگیری اصول و تمارین مرتبط با ذهن آگاهی ایجاد شدند، مثل شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی MBCT (سگال، ویلیامز[۱۹۰] و تیزدل[۱۹۱]، ۲۰۰۲؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱)، رفتاردرمانی دیالکتیکی DBT (لینهان، ۱۹۹۳؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱) و درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ACT (هایز، استروسال و ویلسون، ۱۹۹۹؛ به نقل از کنگ و همکاران، ۲۰۱۱).
قابل توجه است که کیفیات ذهنی مطرح شده در ساتی (آگاهی، توجه و یادآوری) نیز در ذهن آگاهی جای گرفته است اما این کیفیات به منظور کاهش مشکلات بالینی، تا حدی تعدیل شده اند. این کیفیات شامل غیرقضاوتی بودن، پذیرش و شفقت می باشد. در بیش تر ادبیات روان شناختی معاصر در خصوص ذهن آگاهی، می توان این سه مولفه را تشخیص داد (دیدونا، ۲۰۰۹).
هرچند به مولفه ی “پذیرش” در متون قدیمی بودیسم اشاره شده است اما با این حال، این مولفه برای کاربردهای بالینی نیز به کار برده شده است. از جمله واژه های مرتبطی که در خصوص ذهن آگاهی درمانی به کاربرده شده است، می توان به “آگاهی مهربانانه” ، “پذیرش آگاهانه” ، “شفقت آگاهانه” اشاره داشت.
ما برای آگاهی از تجربمان، نیاز داریم که این آگاهی، همراه با ویژگی پذیرش و شفقت باشد. هر چه درد و رنج ما بیش تر باشد، به نظر می رسد که بیش تر به پذیرش نیاز داریم تا قادر شویم که در خصوص آن چه که در زندگی مان رخ داده، ماهرانه تر عمل کنیم. در مقابل، شفقت بدون آگاهی، می تواند سرپوشی بر مشکلات زندگی باشد، مشکلاتی که توجه به آن ها ضروری است. به عبارتی دیگر پذیرش بدون آگاهی، می تواند شکلی از اجتناب دفاعی باشد (دیدونا، ۲۰۰۹).
در سال های اخیر نیز شاهد موجی از علاقه، به سمت ذهن آگاهی در میان متخصصان سلامت روان
بوده ایم. در یک بررسی بر روی روان درمانگران در ایالات متحده (سیمون[۱۹۲]، ۲۰۰۷؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹) نشان داده شد که درصد درمان گرانی که حداقل یک بار از “درمان های مبتنی بر ذهن آگاهی” استفاده کرده بودند، برابر با ۴/۴۱ درصد بود. چند سال پیش گرمر[۱۹۳]و همکاران (۲۰۰۵؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹) بیان داشتند که ذهن آگاهی سرانجام می تواند در جای خود به عنوان یک مدل درمانی مطرح شود؛ این زمان، خیلی سریع به وقوع پیوست.
ذهن آگاهی می تواند فرایند ادراکی مهم در کلیه ی درمان های روان شناختی محسوب شود. تمام متخصصان، ذهن آگاهی را در کارهایشان به کار می برند – چه روان تحلیل گرانی که در درجه ی اول روی روابط کار می کنند، چه درمان گران شناختی رفتاری که مداخلات جدید، موثر و ساخت یافته تری را ایجاد می کنند و یا درمان گرایان انسان گرایی که بیماران خود را به لمس و درک عمیق تجربه ی خویش تشویق می کنند- . اما سوال درمانی مهم که در این جا مطرح می شود این است که “به چه نحو می توان به بیماران کمک کرد تا پذیرش را در خود افزایش داده و از تجربه ی لحظه ی حاضر آگاه شوند؟” (دیدونا، ۲۰۰۹).
در رویکردهای ذهن آگاهی و مبتنی بر پذیرش، درمان گران به جای این که با الگوهای ناسازگارانه ی افکار، احساسات و یا رفتار بیمار چالش کنند، به آن ها کمک می کنند تا روابط خود را با تجربه ی فردی تغییر دهند. هنگامی که بیماران برای درمان مراجعه می کنند، معمولا از آن چه که احساس می کنند و یا نحوه ی رفتار خود، ناراحت هستند – آن ها می خواهند که اضطراب یا افسردگی کم تری را تجربه کنند – درمان گران با ایجاد پذیرش کنجکاوانه و لحظه به لحظه ی تجربه ی ناخوشایند، در پی تغییر شکل روابط بیمار با مشکل وی هستند (دیدونا، ۲۰۰۹).
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی
ذهن آگاهی مهارت هایی را هم در حوزه مشاهده گری (جنبه تمرکز زدایی تجربه) و هم درگیر شدن و تجربه مستقیم در واقعیت عینی تجربه، پرورش می دهد. تمرکز زدایی شامل پرورش قابلیت هایی برای مجزاسازی خود از تجربه در جریان تجربه کردن است – فرد به این درک می رسد که می تواند به جای در نظر گرفتن افکار به عنوان بازنمایی هایی از واقعیت، ماهیت آن ها را از جنس اموری فکری به حساب آورد. درگیری مستقیم با تجربه شامل به سر بردن با ماهیت حسی و کیفیت خاص آن است (کرین، ۲۰۰۹).
۲-۱-۱۲- تعریف ذهن آگاهی
همان گونه که قبلا اشاره شد، جان کابات زین اولین فردی است که ذهن آگاهی را در درمان روان شناختی به کار برد (دیدونا، ۲۰۰۹). به اعتقاد وی، ذهن آگاهی نوعی آگاهی است که از طریق توجه به تجربه به شیوه ای خاص به دست می آید: در این حالت توجه متمرکز بر هدف ، متمرکز بر لحظه حال و غیر قضاوتی است) کابات زین، ۱۹۹۴؛ به نقل از کرین، ۲۰۰۹). این حالت نوعی توجه آگاهانه نسبت به اموری است که جریان دارند (کرین، ۲۰۰۹).
این واژه بارها برای اشاره به شیوه ای از توجه به کار برده شده است، شیوه ای که حساس، پذیرنده و مستقل از هر گونه افکار و عقایدی است که ممکن است وجود داشته باشد (مک[۱۹۴]، ۲۰۰۷). تاکنون تعاریف متعددی توسط متخصصان مختلف مطرح شده است که در ذیل به بعضی از این تعاریف اشاره می کنیم:
ذهن آگاهی مواجه شدن با جنبه های ناب تجربه است؛ مشاهده ی هر پدیده به نحوی که گویی برای نخستین بار است اتفاق می افتد (گلمن[۱۹۵]، ۱۹۹۸؛ به نقل از مک، ۲۰۰۸).
مارلات[۱۹۶] و کریستلر[۱۹۷] (۱۹۹۹؛ دیدونا، ۲۰۰۹) ذهن آگاهی را به صورت “آوردن لحظه به لحظه و کامل توجه به تجربه ی کنونی” توصیف می کنند.
بائر (۲۰۰۳؛ به نقل از کاویانی و همکاران، ۱۳۸۷) ذهن آگاهی را به عنوان یک شیوه ی “بودن” یا یک شیوه ی “فهمیدن” توصیف می کند که مستلزم درک کردن احساسات شخصی است.
ذهن آگاهی به معنای آگاهی همراه با پذیرش نسبت به تجربه ی کنونی است (گرمر، ۲۰۰۵؛ به نقل از مک، ۲۰۰۷).
براساس نظر کانگ (۲۰۰۹؛ به نقل از کانگ، ۲۰۱۱)، می توان ذهن آگاهی را روشی برای بودن دانست تا انجام دادن. هدف ذهن آگاهی، آگاه شدن مستمر از افکار، احساسات، هیجانات و نحوه ی طبقه بندی آن ها است؛ و پذیرفتن آن ها همان گونه که هستند، بدون این که نیاز به تغییر یا تائید آن ها وجود داشته باشد (گاناراتانا[۱۹۸]، ۱۹۹۱؛ به نقل از کانگ، ۲۰۱۱).
جدای از تفاوت های اندکی که در این تعاریف وجود دارد، مولفه های اصلی و مشترک ذهن آگاهی شامل “حضور در لحظه ی حاضر” و “مشاهده ی غیر قضاوتی” تجربه است (دیدونا، ۲۰۰۹).
در سال ۲۰۰۴، بی شاب و همکاران مقاله ای را در خصوص تعریفی توافقی از ذهن آگاهی ارائه کردند: ذهن آگاهی “خود تنظیمی توجه است، به گونه ای که این توجه بر تجربه ی کنونی متمرکز شده و بنابراین باعث افزایش آگاهی و شناخت از رویدادهای ذهنی در لحظه ی حاضر می شود” و “اقتباس جهت گیری خاص به سمت تجربه ی فردی که با خصایصی چون کنجکاوی، گشودگی و پذیرش نسبت به تجربه مشخص می شود” (بی شاب و همکاران، ۲۰۰۴؛ به نقل از دیدونا، ۲۰۰۹). به طور معمول دستورالعمل های به کار برده شده در آموزش ذهن آگاهی مطابق با این تعاریف و توصیفات است. افراد شرکت کننده در دوره های آموزشی ذهن آگاهی اغلب تشویق می شوند تا بر توجه بر انواع خاص محرک هایی که قابل مشاهده در لحظه ی حال هستند، مثل صداهایی که در محیط می شوند، حرکت و یا احساس نفس کشیدن، تمرکز کنند (دیدونا، ۲۰۰۹).
۲-۱-۱۲-۱- ویژگی های حالات ذهنی انجام دادن[۱۹۹] و بودن[۲۰۰]
ذهن برای پردازش توجه از دو شیوه اصلی استفاده می کند: حالت ذهنی انجام دادن (اجرایی) و حالت ذهنی بودن. یکی از بنیادی ترین اصول این دیدگاه این است که ذهن در حالت های مختلف عمل می کند. یکی از اهداف اصلی این رویکرد، توانا ساختن افراد برای شناسایی حالت ذهنی موقعیتی و ایجاد توانایی تغییر هدف مندانه از یک حالت ذهنی به حالت ذهنی دیگر است. ما برای داشتن زندگی سالم باید هر دو نوع حالت ذهنی انجامی و بودن را در خود شناخته و پرورش دهیم. از این طریق می توانیم انعطاف پذیر بوده و نسبت به مهم ترین خواست های یک موقعیت در هر لحظه پاسخ گو باشیم (کرین، ۲۰۰۹).
زمانی که ذهن تفاوت های بین واقعیت درک شده کنونی و وضعیت مطلوب یا وضعیتی که به آن تمایلی داریم را مقایسه می کند، حالت ذهنی انجامی فعال است (سگال و همکاران،۲۰۰۲ ؛ به نقل از کرین، ۲۰۰۹). ما در این وضعیت بیش تر از آن که با تجاربمان همراه باشیم، درباره آن به تفکر می نشینیم. در این جا توجه به میزان زیادی به گذشته یا آینده معطوف می شود و ما از حس کردن تجربه درونی و تجربه جهان اطراف خود محروم خواهیم شد. در واقع در این حالت به جای این که به خود تجربه در آن لحظه بپردازیم، درگیر بازنمایی های درونی و بیرونی آن تجربه یا پدیده می شویم. علاوه براین در این حالت، نوعی عدم پذیرش وجود دارد، ذهن به دلیل نوعی حس درک شده از چگونگی بایستگی امور، درگیر موشکافی تجربه می شود و بیش ترین تمرکز صرف تلاش برای تغییر شرایط فعلی می شود.
هرچند راهبردهای بسیار رشد یافته حالت ذهنی انجامی در بسیاری از قسمت های زندگی برایمان مفیدند اما می توانند عملاً زمانی که ما آن ها را در مورد مسائل مربوط به تجربه هیجان هایمان به کار می گیریم، موجب افزایش رنج و دشواری های ما شوند. در واقع جنبه های اصلی حالت ذهنی انجامی ( نشخوار فکری و اجتناب تجربه ای ) موجب ایجاد شیوه ای آسیب زا در پردازش هیجان ها می شوند (کرین، ۲۰۰۹).
در مقابل، ویژگی های اصلی حالت ذهنی بودن را می توان به صورت زیر خلاصه کرد: توجه به صورت هدفمندانه بر تجربه لحظه کنونی متمرکز می شود. تمام تجارب به صورت رویدادهایی در حیطه آگاهی درک می شوند. فرد مستقیماً از طریق درون دادهای حسی- دیدن، شنیدن، بوییدن، احساس کردن و چشیدن – با جهان تماس برقرار می کند. تجربه در چهارچوبی نگرشی با خصوصیات پذیرش، مهربانی، علاقه، محبت و عدم تقلا حفظ می شود. ابزار تجربه و پرورش حالت ذهنی بودن، ایجاد آگاهی و پذیرش از طریق مراقبه ذهن آگاهی است (کرین، ۲۰۰۹).
۲-۱-۱۲-۲- بنیان های نگرشی

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت fotka.ir مراجعه نمایید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *