تاثیر طلاق و اعتیاد والدین در ارتکاب جرایم فرزندان۹۴- قسمت ۱۳

از آینده ظهور کند وجود دارد.) لذا این ترسها در ناخود آگاه کودک مدفون شده و در طول دوران زندگی مدام، وی را عذاب خواهد داد و مسلماً باعث بروز نابهنجاریها در فرد گردیده و البته میتوان به آسانی درک کرد که یک محیط عصبی و پرفشار خاوادگی جلوی رشد احساسات کودکانه و استعدادهای سازندهای
را که ممکن است کودک بالقوه دارا باشد بگیرد. در محیطی که ناامنی وجود دارد، تمایلات ضد اجتماعی ، شدیدتر میشود و کودک در چنین خانوادهای پرورش یافته ودر مقابل فعالیتهای مجرمانه، حساسیت پیدا خواهد کرد و سعی میکند تا خاطرات دردناک و محرومیتهای اولیه را سرکوب کند. لیکن این سرکوبی به تظاهر آزاد پرخاشگری منجر میگردد و ممکن است به بزهکاری منجر شود.تحت چنین شرایطی(کودک) شخص شدیداً آسیب میبیند، زیرا در چنین محیط متشنجی، قطعاً هیچ گونه نوازشی وجود ندارد واگر هم باشد بسیار ناچیز است.آنچه مسلم است، والدین به دلیل ناهنجاریها و کشمکشهای خانوادگی، فرصت پرداختن به فرزند را ندارند و با حاکم بودن چنین جوی قطعاً ضبط ها، خشن و منفی خواهد بود.
چنین شخصی چون نوازشی ندیده است، در آینده نوازش نخواهد کرد. تحت چنین شرایطی (بالغ) فرد آلودگی به (والد) داشته و شخص به دلیل عدم توجه و تربیت صحیح والدین و ضعف(والد) تسلیم تمایلات نامشروع کودک درون شده، نهایتاً احساس حقارت منفی بر شخص غالب گشته که میتواند موجب بروز نابهنجاری و بزهکاری گردد. تعارض،نفاق ، ناسازگاری ومشاجره میان پدر ومادر و یا
ستیزهجویی واختلاف میان هر دو یا یکی از آنان با کودک و عدم تفاهم میان آنها، آثار شوم و زیانبخش بر روان طفل باقی میگذارد .آنچه برداشت میشود اینکه در خانواده متشنج و در رابطه سرد و خشن مابین والدین، نهایتاً محبتی ابراز نمیشود تافکر و ذهن و روان کودک نوازش پذیرد و سالم رشد کند بلکه برعکس، ذهن کودک دائم در حال اغتشاش و ترس و نومیدی به سر میبرد و با این محرومیتها و ترسها و ناملایمات بزرگ میشود حال این محرومیتها که در ضمیر ناخودآگاه اونهفته است،زندگی او را تحت تأثیر قرار داده
و نهایتاً راهی را میرود که هنجار نخواهد بود، چون درست زندگی کردن را نیاموخته است .اصولاً چنین
محیطهای نامساعد خانوادگی، سبب بار آمدن کودکان ناسازگار میشود.فضای خانوادگی نامناسب و متشنج، بهداشت روانی کودک را در معرض تهدید قرار میدهد و صدماتی بر (کودک) درون وارد میکند که هرگز در طول زندگی قابل جبران نیست.[۷۱]
بند دوم: نزاع
حقیقت این است که کلیه حالات روانی رفتار دوران بزرگسالی، چه اجتماعی و چه ضداجتماعی، در نتیجه تجربیات گذشته بوجود میآید و فقط با توجه به این تجربیات است که میتوان این حالات و رفتارها را توجیه کرد. ضرب و جرح والدین با هم در خانواده و به کرات و در حضور کودکان، تأثیرات منفی فراوانی
بر شخصیت و سازمان روان شخص خواهد گذاشت. نظر به این که سالهای اولیه زندگی کودک، سالهای تکوینی و تأثیرپذیری است، اگر در خانواده ضرب و جرحهای مکرر روی دهد، رشد عاطفی کودک به آسانی متوقف خواهد شد. کودک هیچ گاه نسبت به آنچه روی میدهد آرامش ندارد و باید به فکر این باشد
که از یک طرف نیازهای عاطفی و روانی خود را برطرف کند و از سوی دیگر، خود رابا شرایط بد محیطی وقف دهد. نزاع والدین با هم در خانواده ، باعث انعکاس خشونت و نفرت شده و سبب میشود که کودک ، خشونت را به عینه لمس کند و در نتیجه باعث تضعیف پیوندهای خانوادگی میشود. این تنشها، در اثر ناامنی عاطفی به وجود آمده، خود سبب ناامنی عاطفی در کودک میشود.اثرات روانی این گونه جوها در خانواده، بر کودک با انواع اختلافات و بیماریهای روانی ظاهر میگردد.نزاع، ستیز و ناسازگاریهای دائمی پدر ومادر واطرافیان ، آثار شومی بر ساختار روان کودک باقی میگذارد و کودک به علت عدم ارامش دائماً مضطرب و پریشان است و ثبات ندارد. آمار این گونه نارضایتیها، همانطور که استدلال شد، در بزرگسالی به صورت عصیان، پرخاشگری، سرکشی یا بیتفاوتی ، ظاهر میشود. رشد اجتماعی کودک، مهمترین جنبهای است
که در پرتو روابط مختلف درون خانوادگی آسیب میبیند.[۷۲] خشونت درون خانوادگی ، زمینهای برای رشد
و گسترش رفتارهای اجتماعی ناسازگارانه است. بر همین اساس نتیجه تحقیقاتی که در سال ۱۳۷۲، در خصوص نقش خانواده بر رشد اجتماعی کودکان انجام گرفته است، نشان میدهد که خانوادههایی که در آن عواملی چون اختلاف بین والدین ، سختگیری در تربیت و توقع بیش از حد کودکان وجود دارد، رفتارهای نابهنجار نظیر جنگ ونزاع ، سرقت، بزهکاری ، پرخاشگری به وفور دیده میشود.تأثیرات منفی این گونه اعمال پدر ومادر زیاد است. مثلاً اگر کودک دائماً شاهد کتک خوردن مادرش از پدرش باشد، تنفر شدیدی در خود
از پدر خواهد داشت و ناخواسته در دوران بزرگسالی ،سعی خواهد کرد از تمامی مردان به هر طریق ممکن انتقام بگیرد. مهمترین ویژگی خانواده که آن را از جامعه متمایز میسازد عاطفه است.اگر در جامعه، قانون بر روابط انسانها حکومت میکند، در خانواده علاقه ،گذشت و صمیمیت حاکم است. آنچه که پیوندهای دوستی را به هم زده و دلها را از هم دور میسازد، غالباً مسائلی است که به علت اختلاف سلیقه یا بیتوجهی بوجود آمده و پیوندهای صمیمانه را از هم میگسلد. کسانی که به ارزش روابط صمیمانه آگاه هستند هرگز حاضر نمیشوند باعوامل پوچ و بیارزش آن را از بین ببرند. پروفسور لواسور درباره تعارض زوجین مینویسد: «کیست که نداند تعارض زوجین مستقیماً یا غیر مستقیم منجر به بزهکاری میشود.فردی که تحت تأثیر چنین تعارضی قرار میگیرد به سوی جرایم گوناگون سوق داده میشود. وجدان اخلاقی یا فراخورد یا من برتر فرزند، به شدت تحت تأثیر شخصیت والدین است.کانون نامنظم یا غیر متحد که در آن اتفاق وتوافق والدین حکومت ندارد، مولد اختلالها یا دگرگونیها و نابهنجاری تقریباً غیرقابل درمان برای کسی که کم سن است
و عواقب شوم آن در بزرگسالی نیز محسوس است، خواهد بود. [۷۳]
اثر شوم تعارض وعدم توافق بین پدر و مادر بر روی فرزندان، احتیاج به بسط و تفسیر دارد. طرز رفتار عاطفی خانواده، فوقالعاده دارای اهمیت است. کودک به دلیل نزاعهای مکرر ، شدیداً آزرده و طرد و تحقیر میشود. [۷۴]چه بسا فرد تحت تأثیر خواستههای کودک که برگرفته از احساس حقارت شدید است، مرتکب اعمال نابهنجار و بزهکارانه خواهد شد.. به علت محدودیتهای کمتر در خانواده و کاهش وحدت و یگانگی، بسیاری از خانوادهها فروپاشیدهاند. اختلاف خانوادگی در جوامع صنعتی به علت شکاف نسلها بیشتر است.[۷۵]
گفتار دوم:مجرم بودن والدین
محیط خانواده، اولین محیطی است که فرد در آن رشد میکند و هنجارها را میآموزد. علیرغم اینکه بسیاری از عوامل در وقوع بزهکاری اطفال و نوجوانان دخیلاند اما در گام نخست، این خانوادهها هستند که نقش تعیین کنندهای در سرنوشت اطفال دارند. چنانکه با تربیت درست میتوانند کودک را به راه صحیح هدایت کنند و یا شرایط و محیط را برای تحقق بزهکاری توسط اطفال مهیا سازند. بزرگ کردن فرزندان، یکی از دشوارترین مسئولیتهایی است که والدین در زندگی بر عهده دارند. با وجود این، غالب مردم برای پدر
و مادر بودن آمادگی لازم را ندارند. بعضی از مردم دچار مشکلات عاطفی یا فشارهای شدید روانی، اجتماعی و اقتصادی هستند که مانع از آن میشود والدین خوبی باشند. بسیاری از والدین، خوب در خانواده تربیت نشدهاند، در نتیجه در کار فرزند پروری و تربیت فرزندان ماهرانه عمل نمیکنند. [۷۶] مطالعات نشان میدهد، خانوادههای مخرب و بزهکار که رفتار و کردار خود را به کودکان منتقل میسازند ، رفتار بزهکارانه را تقویت میکنند. اما مسئله مورد بحث در اینجا، عبارت از این است که اگر خانواده به هر دلیلی نتواند وظایف خود را عملی سازد آیا تأثیری بر بزهکار شدن اعضای خود، به خصوص کودکان دارد یا خیر؟ در پاسخ به این سوال باید گفت «قریب به اتفاق محققان مسائل بزهکاری کودکان و نوجوانان بر این نظر توافق دارند که هسته
و منشأ اصلی بسیاری از مسائل نابهنجار مربوط به کودکان و نوجوانان را باید در خانواده جستجو کرد» اگر بنا به دلایلی خانواده بر اثر انحراف، به وظایف مادی و معنوی خود درست عمل نکند، کودک در جریان رشد خویش در این محیط به شکل صحیحی جامعه پذیر نمیشود و در نتیجه زمینه برای بزهکاری فرزند فراهم میشود.
در حقیقت، محیط خانواده تحت تأثیر عوامل گوناگون میتواند به عنوان محیطی نامساعد جهت سوق دادن کودک به بزهکاری کمک کند که از این عوامل تحت عنوان خطر یا ریسک فاکتور نام بردهاند. در تعریف این عوامل گفته شده«عوامل خطر آن ویژگیها، خصوصیات، ناراحتیها یا شرایطی است که اگر در یک شخص فرضی جمع شود، به احتمال زیاد منجر به بزهکاری در او میشود. به عبارت دیگر با وجود
این عوامل، پیش بینی بزهکاری در آینده راحتتر است».[۷۷] رشد و نمو کودک در محیط خانوادهای که اعضای آن آلوده به بزهکاری و انحراف هستند، بدون تردید بر رفتار وی تأثیر گذار خواهد بود. ساترلند معتقد است رفتارهای مجرمانه، در اثر تماس و همنشینی با الگوهای جنایی، آموخته میشود. هر چه تماس افراد با چنین محیطهایی زودتر آغاز شود(سن افراد)، تکرار تماس به دفعات بیشتر باشد (فراوانی معاشرت)، ارتباط نزدیکتر و عمیقتر باشد (عمق معاشرت) و مدت زمان معاشرت طولانیتر باشد، احتمال اینکه فرد به یک بزهکار تبدیل شود ، بیشتر است. نظریه ساترلند حاکی از آن است که هر چه روابط اعضای خانواده سالم و از صمیمیت بیشتری برخوردار باشد، امکان بروز انحراف کمتر است. به عبارت دیگر ، وجود افراد مجرم در خانواده، فرصت آموختن و یادگیری انحرافات را برای سایر اعضا فراهم میسازد. [۷۸] البته شایان ذکر است که در این ارتباط ، والدین بسیار تأثیرگذارند،چرا که والدین اولین کسانی هستند که شخصیت فرزندان خود را شکل میدهند. کودکان، نگرشهای اجتماعی را از خانواده میآموزند و چنانچه یکی از والدین آلودگی داشته باشد، فرزندان آنها بیش از هر کس دیگری در معرض خطر آلودگی قرار خواهند گرفت.[۷۹]
آمارها نشان دهنده این امر است که معمولاً کودکان بزهکار ، دارای والدینی مجرم و سابقه دار هستند. به عنوان مثال در یک بررسی در منطقه کارگری بوستون به مدت ۱۰ سال بر روی ۲ گروه ۵۰۰ نفری از نوجوانان بزهکار و ناکرده بزه، که دارای شرایط مشابه بودند، صورت پذیرفت، نتایج به طور قاطع حاکی از این بودند که تبهکاری پدران و مادران تا حد زیادی در بزهکاری کودکان تاثیر دارد.
همچنین «مطالعات طولی انجام شده در دانشگاه کمبریج و پیتسبورگ، گویای این مطلب است که داشتن پدر، مادر، برادر یا خواهری که رفتار بزهکارانه دارند، یک عامل خطر مهم در بزهکاری کودکان پسر است ، که در این میان خلافکار بودن پدر، یکی از تاثیرگذارترین عوامل است، چرا که مطالعات نشان میدهد ۶۳
درصد از پسرانی که پدرشان در یک فعالیت مجرمانه درگیر بوده، در معرض خطر انجام همان فعالیت هستند.» به عبارت گویاتر، این بررسی نشان داد که کودکانی که دارای والدینی تبهکار بودند، بیش از دیگران مرتکب بزه شده بودند .[۸۰] بنابراین خانوادهای که باید زمینه مناسب رشد و شکوفایی افراد را فراهم سازد، در صورت وجود فرد بزهکار ، میتواند محل آموزش انواع رفتارها و مهارتهای بزهکارانه باشد. از سوی دیگر بزهکاری یکی از اعضای خانواده، علاوه بر اینکه فرصت آموزش مستقیم چنین اعمالی را برای نوجوان فراهم میسازد، به طور غیر مستقیم نیز در گرایش نوجوان به بزهکاری تأثیرگذار است.
انحراف یکی از اعضای خانواده بخصوص یکی از والدین میتواند موقعیت اقتصادی خانواده را بحرانی کند و فقر یکی از اصلیترین دلایل گرایش نوجوانان به بزهکاری (به ویژه سرقت) است. همچنین انحراف والدین، زمینه را برای بی توجهی به نیازها و خواستههای نوجوان ، سستی پیوندهای عاطفی، عدم نظارت صحیح بر رفتارهای نوجوان، فقدان الگوهای مناسب، همانند سازی برای پیشرفت اصولی فرآیند اجتماعی شدن و گسیختگی خانواده فراهم میآورد.[۸۱] خانوادههایی که گرفتار معضلات اساسی مانند اعتیاد ، سابقه سرقت، اشتهار به فحشا هستند، به تدریج ، توسط اطرافیان، دوستان و اقوام، طرد میشوند. به طور کلی ، کیفیت زندگی خانوادگی یعنی احتمال وجود رابطه نزدیک و صمیمانه بین والدین مجرم با فرزندان ، یا شرکت دادن کودکان در اعمال مجرمانه، بی عاطفه بودن والدین نسبت به فرزندان و داشتن اختلاف شدید میتواند در رفتار بزهکارانه کودک تأثیر فراوان داشته باشد. [۸۲] اعتیاد والدین از جمله پارامترهای خطرناکی است که بشدت تربیت اطفال را دچار مشکل، نارسایی و در نهایت موجب انحراف و نابهنجاری خواهد نمود. حاصل اعتیاد والدین، آسیب رسیدن به پیوندهای عاطفی والدین، سستی پیوندهای خانوادگی، اخلال در نظم عمومی خانواده، تقلیل احساس مسئولیت نسبت به سایر اعضای خانواده و عدم انجام تکالیف فردی و جمعی و در نتیجه تضعیف توان مالی خانواده جهت تأمین نیازهای ضروری، بروز تشنج بین والدین و بسیاری نتایج منفی دیگر خواهد بود . مطالعات انجام شده در مورد بزهکاری و اعتیاد جوانان نشان میدهد که درصد بسیار مهمی از آنان دارای فامیل معتاد اعم از والدین ، خواهر، برادر، عمو و دایی بودهاند.
اساساً کودکانی که با والدین معتاد زندگی میکنند ممکن است در معرض انواع و اقسام فشارهای اقتصادی و روانی باشند که سازمانهای جهانی و به خصوص مسئولان کشوری تعهد دارند با حمایتها و توجهات ویژه، مشکلات و رنج این کودکان را کاهش دهند یا از بین ببرند. نکته آخر آنکه با توجه به گسترش سریع بیماری ایدز در بین معتادان مواد مخدر و آسیب پذیری کودکان این گونه معتادان، باید به این کودکان
و نوجوانان بیش از پیش توجه شود.
گفتار سوم: عدم ایفای نقش والدین
بیشتر بزهکاریهای نوجوانان و جرم و جنایت در ناسازگایهای خانوادگی و رفتارهای ضد اجتماعی
ریشه دارد.
طبق آماری که در سال ۱۹۸۵ توسط مؤسسه ملی بهداشت روانی اعلام شد، معلوم گردید فرزندانی
که در خانوادههای از هم جدا زندگی میکنند در مقایسه با فرزندانی که در خانوادههای نابسامان رشد یافتهاند از مشکلات رفتاری کمتری در رنجند و از نظر روانی سالمتر بار میآیند. خانواده نابسامان عبارتند از :
خانوادههایی که در آن والدین از عهده وظایف ناشی از نقش خود برنیایند و با موقعیت آن نقش از دیدی به مخاطره افتاده باشد .
برخی خانوادهای را نابسامان میخوانند که بر اثر غیبت، بیماری مزمن، ترک خانواده، جدایی، طلاق، از هم پاشیده شدن و بی نظمی بر آن حاکم نباشد. این معنی و مفهوم البته در فرهنگهای مختلف متفاوت است
و هرجامعهای به مقتضای جهان بینی خود از آن برداشتی ویژه دارد.
خانواده نابسامان یک خانواده واقعی نیست بلکه شبیه خانواده است از آن بابت که در آن، وظایف
و تکالیف درست انجام نمیگیرد و هر کس درشأن موقعیت نقش خود قرار ندارد. کودکان خانوادههای نابسامان ، افرادی ناتوان در اجرا و ایفای نقش فردی و اجتماعی و عیب جو هستند. تحقیقات نشان داده است که ۵۰ درصد از چنین کودکانی بعدها سر از بزهکاری دراوردهاند. اغلب آنها اختلالات عاطفی دارند
و در برابر بحرانها کم مقاومترند و مشکلاتشان در زمینه سازگاری بسیار است.
تأثیر نامناسب نابسامانی در دختران بیشتر از پسران به چشم میخورد، زیرا دختران دارای طبعی انفعالی هستند، به محبت و توجه بیشتر نیاز دارند و مقاومت عاطفیشان در برابر این امور کمتر است.
سردی در خانواده که یکی از عوامل ناسازگاری در فرزندان است و بیشتر در خانوادههایی است که مادر شاغل است. درگیری یکی دیگر از عوامل ناسازگاری است. فرزندانی که در این خانوادهها زندگی میکنند، دارای حالات و رفتاری غیر عادیاند. چنین کودکانی اشتهای کافی ندارند و از دیدن چنین اوضاعی عذاب
میکشند، نشاط و شادابی خود را از دست میدهند، گاهی نسبت به والدین کینه و نفرت پیدا میکنند و به حرف و دستوراتشان گوش فرا نمیدهند.[۸۳]

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.