منبع مقاله درمورد روابط قدرت، مفهوم فضا، شناخت علم، توسعه مدل

دانلود پایان نامه

اجتماعی می‌باشد گرچه شاید این تعبیر شامل جامعه‌شناسی رسمی نشود، اما جامعه‌شناسی به صورت غیررسمی چنین کارکردی را یافته است. عرصه مطالعاتی جامعه‌شناسی از دیدگاه بوردیو، عبارت است از فضاهای ساخت‌یافته، مرکب از پایگاهها (یا منزلت‌ها) که خصوصیت نظام سلطه را در خود دارد و مستقل از خصوصیت افرادی است که آنها را اشغال کرده‌اند. همین جاست که جامعه نیز به عنوان یک فضای وسیع اجتماعی نابرابر تعریف می‌شود و جامعه‌شناس باید همگنیهای ساختاری را بین موقعیتها و پایگاههای اجتماعی و عرصه‌های اجتماعی جستجو کند. بدینسان از نظر بوردیو جامعه‌شناسی هرچند که درصدد تحلیل منطق کارکردهای اجتماعی است، ولی علم غیرهنجاری به شمار می‌رود، زیرا از استراتژی سلطه، پرده بر می‌دارد(توسلی، 1383 : 7). بوردیو برای جامعه‌شناسی و از آن مهمتر جامعه‌شناس وظیفه ای را تعریف می‌کند که این وظیفه به وجهی جامعه‌شناسی را از تمام علم‌های موجود متمایز و برجسته می‌سازد. هنگامی که اگوست کنت معتقد بود که در نهایت همه علوم به جامعه شناسی برمی‌گردد و جامعه‌شناسی است که در آخرین دوران ، یعنی اثبات‌گرایی،‌توان هدایت جامعه را دارد(گیدنز، 1383 : 743) ، بوردیو به عنوان جامعه‌شناس مدرن‌تر معتقد بود که جامعه‌شناس باتوصیف مکانیزم‌های موجود در فضای منازعه‌آمیزی که کنشگران درصدد بدست آوردن سلطه خود هستند، کار علمی خودرا انجام می‌دهد و در عین حال جامعه‌شناس نه یک مبارز است و نه یک فیلسوف اجتماعی، اما به شناخت و تحلیل روابط اجتماعی به وسیله آن دسته از ابزارهای عمده فهم حیات اجتماعی که به کنشگر اجتماعی امکان می‌دهد علیه صورت‌های مختلف سلطه مبارزه کند می‌پردازد او برنفی سلطه تأکید دارد (توسلی، 1383 : 8).
بوردیو برای جامعه‌شناسی چالشی در بین دو انتخاب مطرح می‌کند. به نظر او یا باید ابزارهای عقلانی شناخت را در خدمت سلطه‌ای روز به روز عقلانی تر قرار دهد و یا اینکه سلطه و خصوصاً سهمی که شناخت عقلانی می‌تواند در کمک به سلطه ایفا کند را تحلیل عقلانی کند (بوردیو، 1380 : 227). به نظر بوردیو در چنین جوامعی ، جامعه شناس تنها ضد قدرت انتقادی است که می‌تواند در دورانی که قدرت ها به همه چیز از جمله علم متوسل می‌شوند تا سلطه خود را مشروع نمایند منطق عوام فریبی عقلانی یا عقلایی شده را آشکار نماید (بوردیو ، 1380: 329).
در زمانی که نیروهای اجتماعی مسلط و یا به تعبیر مارکس هیأت حاکمه در هر جامعه در جهت طبیعی جلوه‌دادن تمام شئون زندگی، وجود ساختارها و تداوم آنها، تداوم نابرابری و گسترش فقر و مسایل دیگر تلاش وافر انجام می‌دهد این جامعه شناسی و جامعه‌شناس است که به نقد تمام این صور طبیعی و عادی پنداشته شده ، می‌پردازد . به همین دلیل است که در سراسر دنیا از سوی هیأت حاکمه به جامعه‌شناسی انتقادی روی خوش نشان داده نشده است . برای جامعه‌شناسان کسب بینش جامعه شناختی که مسایل را از تبیین عامیانه به دور نگه دارد بسیار لازم و ضروری است بوردیو معتقد است که برای جامعه‌شناس، صور نهادها، دولت،‌گروههای خاص سلطه مشروع و طبیعی نیستند. جامعه‌شناس در تلاش است تا با پرده‌برداشتن از مکانیسم‌های سلطه، دلایل پرداختن به کنش اجتماعی را برای کنشگران فراهم کند. بوردیو بر این باور است که توصیف روابط اجتماعی یک گزارش ساده علمی نیست، بلکه ابزاری برای آزادسازی کسانی است که زیرسلطه قرار دارند و باید خود سرنوشت خود را بدست گیرند. اما در هر حال جامعه‌شناس جای مبارزان و سیاستمداران را نمی‌گیرد ، بلکه سیاسی بودن جامعه‌شناس از محتوای علمی جامعه‌شناس سرچشمه می‌گیرد که با بی‌طرفی نابرابری‌ها را نفی می‌کند (توسلی، 1383 : 8).
همانگونه که ذکر شد جامعه‌شناس در طول دوران حیات خود همواره برای سیستم‌های مختلف سیاسی و اجتماعی اعم از نظام‌های توتالیتر تا دموکراتیک ایجاد دردسر کرده است “به نظر بوردیو نظام‌های توتالیتر و جزم گرا با جامعه‌شناسی میانه خوبی نداشته و بعضاً آن را ممنوع وغیرممکن کرده‌اند و تنها شکل صوری آن را پذیرفته‌اند. حتی در نظام‌های دموکراتیک ، جامعه‌شناس موجب مزاحمت شده، زیرا همواره موقعیت کنشگران اجتماعی را با برداشتی انتقادی که متوجه مکانیسم سلطه است افشا کرده است” (توسلی، 1383 : 9). بوردیو در دو جهت برای جامعه‌شناسی رویه‌هایی را مشخص می‌کند. این رویه‌ها جامعه‌شناسان را به گریز از دو داده و نهاده تشویق می‌کند . در بعد اول بوردیو بر قطع ارتباط جامعه‌شناس با دانش عامیانه یا فهم عامه تأکید می‌کرد. بوردیو دانش عامیانه را برداشتها و عقاید پذیرفته شده و باورهای عمومی دانست که در یک جامعه خود را بر هر فکر منطقی تحمیل می‌کند و همان است که در جامعه‌شناسی دورکیمی زیرعنوان پیشداوری (مفاهیم مقدم بر تجربه) مرکب از بازنمودهای جمعی طبقه‌بندی می‌شود. این بازنمودها عبارتست از شیوه درک محیط پیرامون،‌ انگیزه‌ها و قواعد رفتار، تحلیل حوادث در حال انجام، داوری ارزشی و نیز آموزه‌ها که به شکل مجموعه منسجم بر واقعیات تأثیر می‌گذارد و این مجموعه است که ایدئولوژی را به وجود می‌آورد . همه ما با “بازنمودهای خودانگیخته” و تبیینهای همراه با پیشداوری که آن را درست فرض می‌کنیم سرو کار داریم. به طوری که در وجود ما این احساس ایجاد می‌شود که همه چیز را خوب می‌فهمیم و درباره جهانی که مارا احاطه کرده است به داوری می‌نشینیم. ادراک ما از جهان از همین بازنمودها
تشکیل شده است . ایدئولوژیهای سیاسی،‌نظامهای دینی،‌سازمان علمی حتی می‌توانند بازنمودهای ساخت‌مندی باشند که برحسب جامعه‌ها و اعصار و گروهها و حتی افراد متفاوت باشد. این بازنمودها خطراتی به همراه دارند زیرا پیش ساخته هستند و در عمل مانع پیشرفت بینش علمی می‌شوند (توسلی، 1383 : 10). پس باید با شعور عامیانه قطع ارتباط کرد و از افکار ساخته و پرداخته اجتناب ورزید (بوردیو ، 1980 : 15).
رویه دومی که بوردیو به جامعه‌شناسان ارایه می‌دهد، پرهیز از تأثیرپذیری از دولت در شناخت مسایل اجتماعی است و هشدار می‌دهد که نباید آنچه را که ادارات و نمایندگان دولت به عنوان “مشکلات اجتماعی” بیان می‌کنند ، علوم اجتماعی به عنوان “مسایل اجتماعی” بپذیرد و در واقع تأیید نماید (بوردیو ، 1379 : 138). از آنجا که دولت اطلاعات را جمع‌آوری ، پردازش و سرانجام بازتولید می‌کند و نوعی وحدت نظری برمجموعه آنها اعمال می‌کند (بوردیو، 1380 : 151). و همچنین با نهادینه‌کردن این مصنوعات خود در اشیاء و در اذهان، به یک پدیده دلبخواهانه فرهنگی، تمامی ظواهر یک امر طبیعی را بدهد (همان : 138) “دولت به یگانه‌کردن بازار فرهنگی، از طریق یکی‌کردن تمامی قوانین حقوقی،‌زبانی، محاسباتی و از طریق هم‌سنخ‌کردن اشکال ارتباط و خصوصاً از طریق نظام یگانه دیوان‌سالاری کمک می‌کند” (همان: 151). به نظر او اینها همه عوامل مزاحم در شناخت علمی به شمار می‌روند . در مقابل بوردیو اندازه‌گیری آماری، سنجشگری و نقد منطقی و تبارشناسی برداشت‌ها را به عنوان ابزارهای لازم جهت گسست از این ساختارهای مفهومی که خودآکنده از نظریه و بازنمای روابط قدرت در فضای اجتماعی است پیشنهاد می‌کند (واکوان ، 1379 : 332). اما تعامل بوردیو با جامعه‌شناس محدود به ارایه بحث‌های جدید برای جامعه شناس نبوده است بلکه نگاه بوردیو به بنیانگذاران اجتماعی به گونه‌ای بوده است که توانسته در یک تلفیق مناسب چارچوب مفهومی خود را بپروراند.به اعتقاد جنکینز (2002) از دو جهت می‌توان به توسعه و رشد جامعه‌شناسی بوردیو توجه کرد ؛ ترسیم این سه جهت بر محور این پرسش شکل می‌گیرد که بوردیو نسبت به سه بنیانگذار عمده جامعه‌شناسی یعنی مارکس،‌ وبرو دورکایم در کجا قرار دارد؟ جنکینز دراین باره می‌گوید :
از نظر استوارت هال، او با ایجاد یک سنتز موفق ازمارکسیسم و ساخت‌گرایی امکان ظهور یک تئوری مارکسیستی قانع‌کننده از ایدئولوژی را فراهم کرده است اما از نظر ای پی تامسون، او عمیقاً تحت تأثیر ساخت‌گرایی فرانسوی ، وبر و دورکیم است تا مارکسیسم (Jenkins , 2002: 18-19)

مطلب مشابه :  پایان نامه مدیریت :سازمان خدماتی

بوردیو تحت تأثیر عمل‌گرایی مارکس، سبک زندگی و پایگاه، توسعه مدل های بازار و توجه “زمینه” بعنوان الگوی اجتماعی رفتار، تحت تأثیر وبر بوده است (همان : 20).
در نهایت نظر بوردیو بر این بود که : شخص جامعه‌شناس نیز از دام تعین اجتماعی معرفت رها نیست او نیز به لحاظ اجتماعی جایگاه خاصی دارد و از عوامل جبری برکنار و مصون نیست و باید سعی کند خود را از خودخواهی طبقات برکنار نگهدارد. جامعه‌شناس نباید فراموش کند که در جایگاه و موقعیت اجتماعی یک مشاهده‌گر برخی وجوه و صور واقعیت را درک می‌کند و برخی دیگر از نظرش پنهان می‌ماند یا ثانوی و حاشیه‌ای به حساب می‌آید (توسلی، 1383 : 8).

روش‌شناسی بوردیو :
بسیاری از جامعه‌شناسان (ریتزر، گیدنز ، . . . ) بر این اعتقادند که بنیانگذاران جامعه‌شناسی (مارکس، وبر، دورکیم، زیمل و …) آنچنان طرحهای گسترده‌‌ای برای شناخت جامعه انسانی در بعد اروپائی ارائه کرده‌اند که نظریات دیگر جامعه‌شناسان (پارسونز، مید، کولی، گرامشی، لوکاچ، هابرماس و . . . ) بدون چنین سنگهای اصلی به راحتی قابل فروریزی هستند. در واقع مارکس به عنوان تحلیل‌گر نظام سرمایه‌داری ، وبر با مطرح کردن نیروهای بوجود آورنده و تداوم دهنده سرمایه‌داری، دورکیم با طرح همبستگی در جامعه صنعتی در مقابل جامعه سنتی و زیمل با نوعی روانشناسی اجتماعی ، زندگی شهری، عمده شیوه‌ها و روش‌های شناخت جامعه را شناسایی و به تحلیل و بررسی جامعه زمان خود و یا پیش‌بینی مختصات جامعه آینده اقدام نمودند. دیگرانی که بعد از این بنیانگذاران آمدند تکلمه‌ای بر نظریات آنها نگاشتند. واقعیت اینست که مثلث مارکس، وبر و دورکیم برای بسیاری از جامعه‌شناسان الگو و سرجشمه تراوش آثار فکری بوده است. برخی مانند فرانکفورتی‌ها با تلفیق نظریات وبر و مارکس به این مهم پرداخته‌اند ، کسان دیگری تعابیری از آن بنیانگذاران ارائه کرده‌اند (لوکاچ، گرامشی، مارکوزه …) در این میان تجدیدنظر طلبی در دوگانگی‌های مطرح شده توسط بنیانگذاران دلمشغولی برخی دیگر از آنها بود. علاقه به پیوند سطوح خرد و کلان میان ساختار وعاملیت در میان جامعه‌شناسان اروپایی و امریکایی افزایش یافته است آرچر15 معتقد است :
مسأله رابطه ساختار و عاملیت را به درستی باید به عنوان قضیه بنیادی در نظریه اجتماعی نوین در نظر گرفت (ریتزر، 1380: 697)
داو Dawe در بخشی دیگر اشاره می‌کند که سراسر تاریخ تحلیل جامعه‌شناسی را می‌توان پیرامون مسأله عاملیت انسانی بازنوشت (داو 1978: 379)
علاقه به کارهای نظری تلفیقی و پیوند سطوح خرد و کلان و همچنین توجه به رابطه ساختار و عاملیت در کارهای شماری از نظریه‌پردازان وابسته به سنت اروپائی به وفور یافت می‌شود “ازجمله نظریه ساختار بندی گیدنز (1982و 1979و 1984) آرچر (1982 و 1988) کوشش‌ هابرماس در جهت تلفیق جهان حیاتی و نظام
(1984، 1987) نظریه نظام قاعده اجتماعی برنز Burns (1986و 1992) و سرانجام نظریه ساختمان ذهنی و زمینه بوردیو (1977، 1984) از آن جمله می‌باشد” (ریتزر 1380)
در این میان کار بوردیو در تلفیق و ترکیب نظریات وبر و مارکس برجستگی خاصی دارد و همین خلاقیت ترکیبی او را نسبت به هم‌عصرانش ممتاز ساخته است. درزمانی که بحث‌های جامعه‌شناسی به نوعی چالش در تثبیت دوگانه انگارهای موجود دور می‌زد بوردیو به نفی تأکید بر روی یکی از آنها پرداخت.
دوگانگی‌هایی مانند سطوح تحلیل خرد و کلان، ساختار / عاملیت، عینیت /ذهنیت از آن جمله‌اند. نظریه بوردیو بر رابطه ساختمان ذهنی و زمینه تأکید دارد. محرک نظریه بوردیو، علاقه‌اش به از میان برداشتن آن چیزی است که خودش آن را ضدیت کاذب میان عینت‌گرایی و ذهنیت گرایی و یا به تعبیر او “ضدیت بیهوده میان فرد وجامعه” می‌انگارد (بوردیو، 1990: 31) . فوری‌ترین نیتی که هدایت کننده کارم بود ، غلبه بر ضدیت میان ذهنیت‌گرایی و عینیت گرایی بوده است (بوردیو 1989: 15)
بوردیو در یک دسته‌بندی علاوه بر تقسیم مکاتب جامعه‌شناسی برحسب ساختارهای عینی و پدیده‌های ذهنی ، به تفکیک جامعه‌شناسان در این دو گروه اقدام کرد. دورکیم، لوی اشتراوس و مارکسیست‌های ساختاری را در اردوگاه عینیت‌گرایان قرار داده و در مقابل شوتس، بلومر، گارفینگل را در اردوگاه ذهنیت‌گرایان جای داده و به نقد هر دو دسته پرداخته است.نیت من این بود که کنشگران زندگی واقعی را که به دست لوی اشتراوس و ساختارگرایان دیگر، به ویژه آلتوسر از صحنه خارج شده بودند، به صحنه بازگردانم (به نقل از بوردیو، ریتزر، 1380: 715) . بوردیو از سوی دیگر نظریه‌پردازان ذهنیت‌گرا را به دلیل اینکه:ساختارهای اجتماعی را در تبیین و بازنمود جهان نادیده گرفته‌اند مورد نقد قرار می‌دهد. و به نظر او این نظریه‌ها بر عاملیت تأکید کرده و ساختار را از قلم می‌اندازند (ریتزر، 1380)
بوردیو با تکیه بر مفهوم هگلی ـ مارکسی از رابطه بین ساختارها بر رابطه دیالتیکی میان ساختارهای عینی و پدیده‌های ذهنی تأکید می‌کند:
از یک سو، ساختارهای عینی قرار می‌گیرند که مبنای صورتهای ذهنی را تشکیل می‌دهد و الزامهای ساختاری را که بر کنشهای متقابل وارد می‌شوند تعیین می‌کنند؛ اما از سوی دیگر، اگر کسی خواسته باشد تلاشهای روزانه فردی و جمعی را که در جهت تغییر و یا حفظ این ساختارها عمل می‌کنند بررسی کند باید این صورتهای ذهنی را در نظر گیرد (بوردیو 1989، 15)

مطلب مشابه :  مقاله با موضوع خلأهای قانونی

بوردیو برای دوری جستن از این تعارض عینیت‌گرایانه و ذهنیت‌گرایانه، بر عملکرد تأکید می‌کند که به نظر او پیامد رابطه دیالکتیکی میان ساختار و عاملیت است (ریتزر، 1380، 716)
بوردیو معتقد به یک علم فراجامعه خاص بود تا در صورتی که تأکید داده‌های تجربی بر نتایج نظری باشد منجر به تثبیت و تعمیم نظریه او در مورد جوامع دیگر شود.
من در بحث در مورد جامعه فرانسه بر این نظر نیستم که خود را در میان ویژگی‌های یک جامعه خاص حبس کنم (بوردیو 1380)

بوردیو با طرح دو مفهوم فضای اجتماعی و فضای نمادین هسته اصلی نظریه خود را طرح نمود بیشتر تلاشش در جهت تعمیم‌پذیری شواهد بدست آمده از تحقیق بر روی جامعه‌أی خاص بود.
من در اصل آن را برای مورد خاص فرانسه ساخته‌ام. اما در مورد ژاپن نیز سخن خواهم گفت. من کمک می‌کنم که شما از یک خوانش ویژگی‌نگر فراتر بروید، به سوی نگرشی عام در مورد عموم کشورهای صنعتی، که نقطه مقابل کثیری از نگرش‌هایی خاص‌گرایی بومی را در

دیدگاهتان را بنویسید